جستجو ها
ae dil hai mushkil amirali پیاده زائران جمعیت زائران پیاده جمعیت خدمتگزاران ادعا نمیکنیمثابت کردیم پروژه ساخت نانوذرات فریت به روش همرسوبی جدیدترین یوزر پسورد eset nod32 یوز سورد نود32 آپدیت یوزر پسورد نود32 esetnod3 فروش ویلا شهرک کوی نارنج سی سرا چرا کپک میزنه زود سراغ ثبت شرکت نروید ج nba کنسرو چکک بهره برداری از مصلی نوع ساز کار حرکتی چرخ خیاطی جشن های شرم آور 2500 ساله 7 نمایش وقیحانه خوک ، بچه ، آتش علت‏ ‏خاموش‏ ‏شدن‏ ‏شمعک‏ ‏آبگرمکن‏ ‏دیواری‏ ‏ مقاله بررسی مسائل جاری ساختار سرمایه در حسابداری مشخصات یخچال فریزر 22فوت اورست پیام ضد reza dehganpour برنامه مدرسه دانش دانش آموزان علت داغ شدن لپ تاپ چیست؟ تیکه دار ترین متن های شاخ و فازسنگین مخصوص وضعیت پروفایل احادیث مرتبط با دهه ی بصیرت و ولایت ام ای ای استیکر بیلاخ list1605 1578 1606 1583 1593 1575 1740 1740 در سنجش کلاس اول ابت معمولا چه سوالهایی برسیده میشود؟ مصطفی الموتی نیا nfc مخفف آیا nfc امن است؟ آیا nfc موفق خواهد بود؟ معنی شوق مهدی فیض کاشانی روغن کنجد در اقتصاد مقاومتی چالشها و فرصتهای پیش رو اطلاعات درمورد زیبایی ابن ملجم مرادی ضیافت روز تولدم خیلی عادی گذشت نوشته مجتبی عزیزیان دلیت اکانت تلگرام اˆ†œ حسادت دœˆا†‡ †‡بد ذهن اشک فرات index14 melani 5 meher تیراندازی مرگبار در میدان پالیزی تهران هذیون بروجرد آیین مسلح نیروهای مسوولان برگزار نیروهای مسلح شهرستان بروجرد بروجرد برگزار مشاع و مفروز یک شخص موفق در سربندر jpgصفحه درسی comule usin رشته comxa usin comule درسی رشته jpgصفحه دومhttp cnmi comxa jpgصفحه سومhttp داستانک ـ چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی revange غذای محلی املش ی “بصیرت “بصیرت “بصیرت ماندگار “بصیرت ماندگار خواهش ازیک دوست که خیلی براش دلتنگم زاویه نگاه گزینش ار منظر هسته گزینش the end روغن زیتون کندر ترک شکم too too اسلوموشن دوربین اچ تی سی دیزایر دیگو لوپز جو فوتبال انگلیس، اسپانیا آلمان بهتر از ایتالیا است؛ ید ناواس عامل اصلی ج ام بود مجموعه سوالات ناب و پرتکرار سه دوره آزمون استخدامی کشور بسیار موثر و کارساز کرم پودر آبرسان پوست ببکو alonique moisture hd foundation spf 30 pa bood shod دبستان 22بهمن قهرمان فوتسال مدارس ابت تربت جام پاتان مصاحبه حمله انتحاری جلو ری از پیری زودرس پوست کارگاه آموزشی دبیران ات دوره متوسطه اول خطای اندروید جستجوی google متوقف شده نمونه سوالات اجزای ماشین القاب مشهور حضرت فاطمه چیست؟ بارم بندی عروض قافیه مدیترانه index9 حساب بانکی برای کارت مرزنشینان اشعیا باب ۶۱ آیه ۱ تا ۲ آهنگ یک شب مهتاب تصویری از فرهاد آنفلوآنزا بهبود درمان علائم مواد سرماخورد بهبود علائم مواد خوراکی فایل لایه باز تصویر پیاده روی اربعین رفع اشکال متوقف شدن comsecandroid app sabertooth z170 لبخند روی لب جواده، امشب دیگه شب جواده آموزشهایی برای ایمیل حقارت ما پیشینه و فصل دوم پژوهش هوش هیجانی آبجکت تریدی م فرش
برترین ها


یادی_از_

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... چفیه خونین چند ثانیه‌ای از شهادت شهبازی نمی‌گذشت که حاج همت کنار پیکر او آمد. ترکش تمام صورت شهبازی را مجروح کرده بود. موهای خاکی اش میان لایه‌ای از خون قرار داشت. حاجی به یاد ساعتی پیش افتاد که حاج محمود در سنگر تاکتیکی بود و آ ... ین ... شبش را می‌خواند. چفیه خون آلوده‌اش را از دور گردن او باز کرد و بر صورت مهربانش انداخت، و اندوه ... ن به طرف دیگر دژ رفت، نگاه حاجی که به همدانی افتاد، غم بر اعماق جانش پنجه انداخت. همه نیروها علاقه او


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... چفیه خونین چند ثانیه‌ای از شهادت شهبازی نمی‌گذشت که حاج همت کنار پیکر او آمد. ترکش تمام صورت شهبازی را مجروح کرده بود. موهای خاکی اش میان لایه‌ای از خون قرار داشت. حاجی به یاد ساعتی پیش افتاد که حاج محمود در سنگر تاکتیکی بود و آ ... ین ... شبش را می‌خواند. چفیه خون آلوده‌اش را از دور گردن او باز کرد و بر صورت مهربانش انداخت، و اندوه ... ن به طرف دیگر دژ رفت، نگاه حاجی که به همدانی افتاد، غم بر اعماق جانش پنجه انداخت. همه نیروها علاقه او


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... شهیدی که نشانی مزارش را برای مادرش نوشت آی اردشیر جان، مادر به فدایت. بیا زن ب ... ر، خندید و گفت آدرس می‌خوای مادر؟ گفتم بله که آدرس می‌خوام پسرگلم، یک برگه کاغذ گرفت، نوشت، گفتم بخوان. خواند «اول خیابان لاهیجان، گ ... ار ... ء قطعه ۲۵۵» روز آ ... ی که داشت می رفت، یک انگشتری توی دستش بود، از یک شهیدی اهل مازندران یادگاری گرفته بود. رفیق جان در جانی‌اش بود. انگشتر را داد به من، گفت جانم به قربانت مادر، این یادگار رفیق شهیدم است. پدرش نمی


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... شهیدی که نشانی مزارش را برای مادرش نوشت آی اردشیر جان، مادر به فدایت. بیا زن ب ... ر، خندید و گفت آدرس می‌خوای مادر؟ گفتم بله که آدرس می‌خوام پسرگلم، یک برگه کاغذ گرفت، نوشت، گفتم بخوان. خواند «اول خیابان لاهیجان، گ ... ار ... ء قطعه ۲۵۵» روز آ ... ی که داشت می رفت، یک انگشتری توی دستش بود، از یک شهیدی اهل مازندران یادگاری گرفته بود. رفیق جان در جانی‌اش بود. انگشتر را داد به من، گفت جانم به قربانت مادر، این یادگار رفیق شهیدم است. پدرش نمی


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... ﺟﻠﻮﯼ ﺍﯾﻮﺍﻥ ﺑﻨﺪ ﭘﻮﺗﯿﻦ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺴﺖ… ﻭ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﯿﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﮔﻔﺖ ﺣﻼﻟﻢ ﮐﻨﯿﺪ. ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ quot ﺑﻤﺎﻥ، ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﮕﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﭘﺪﺭ ﺷﻮﯼ quot حبیب الله ﮔﻔﺖ quot ﻭﺿﻊ ﮐﺮﺩﺳﺘﺎﻥ ﻧﺎﺟﻮﺭ ﺍﺳﺖ ﺻﺪﺍﻡ ﻭ ﮔﺮﻭﻫﮏﻫﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﻇﻠﻢ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﻭﻡ quot ﻭ ﺭﻓﺖ. ﻭﻗﺖ ﺭﻓﺘﻦ ﮔﻔﺖ quot ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﯾﻢ ﻣﺤﺪﺛﻪ quot ﺩﺭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺗﻤﺎﺱ ﺗﻠﻔﻨﯽﺍﺵ ﻫ


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... ﺟﻠﻮﯼ ﺍﯾﻮﺍﻥ ﺑﻨﺪ ﭘﻮﺗﯿﻦ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺴﺖ… ﻭ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﯿﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﮔﻔﺖ ﺣﻼﻟﻢ ﮐﻨﯿﺪ. ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ quot ﺑﻤﺎﻥ، ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﮕﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﭘﺪﺭ ﺷﻮﯼ quot حبیب الله ﮔﻔﺖ quot ﻭﺿﻊ ﮐﺮﺩﺳﺘﺎﻥ ﻧﺎﺟﻮﺭ ﺍﺳﺖ ﺻﺪﺍﻡ ﻭ ﮔﺮﻭﻫﮏﻫﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﻇﻠﻢ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﻭﻡ quot ﻭ ﺭﻓﺖ. ﻭﻗﺖ ﺭﻓﺘﻦ ﮔﻔﺖ quot ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﯾﻢ ﻣﺤﺪﺛﻪ quot ﺩﺭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺗﻤﺎﺱ ﺗﻠﻔﻨﯽﺍﺵ ﻫ


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... همه منتظر بودند ببینند حال مادر شهید چطور می‌شود، بی‌تاب می‌شود؟ گله ای .. حرفی .. اما مادر مصطفی چیزی نگفت و محکم ایستاده بود. پرسیدند quot حالا شما چه می‌کنید؟ quot به علیرضا نوه اش اشاره کرد و گفت quot مصطفایی دیگر تربیت خواهم کرد... شهید_مصطفی_احمدی_روشن tebyanonline


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... همه منتظر بودند ببینند حال مادر شهید چطور می‌شود، بی‌تاب می‌شود؟ گله ای .. حرفی .. اما مادر مصطفی چیزی نگفت و محکم ایستاده بود. پرسیدند quot حالا شما چه می‌کنید؟ quot به علیرضا نوه اش اشاره کرد و گفت quot مصطفایی دیگر تربیت خواهم کرد... شهید_مصطفی_احمدی_روشن tebyanonline


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... اوّل صدقه مى داد وقتى مى خواستیم برویم مأموریت، اوّل صدقه مى داد. بعد قرآن را باز مى کرد و یک سوره مى خواند با ترجمه اش. بعدش برنامه سفر را توضیح مى داد و مى گفت که چه کارهایى مشترک است و چه کارهایى انفرادى. وقت آزادمان را هم مى گفت. وارد شهر که مى شدیم، اوّل مى‌رفت گ ... ار ... ، فاتحه مى‌خواند. بعد مى‌رفت سراغ خانواده ... . باهاشان صحبت مى‌کرد. مشکلاتشان را مى‌پرسید و گاهى یادداشت مى‌کرد که اگر بتواند حل کند. بعد مى‌رفتیم سراغ مأموریت


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... اوّل صدقه مى داد وقتى مى خواستیم برویم مأموریت، اوّل صدقه مى داد. بعد قرآن را باز مى کرد و یک سوره مى خواند با ترجمه اش. بعدش برنامه سفر را توضیح مى داد و مى گفت که چه کارهایى مشترک است و چه کارهایى انفرادى. وقت آزادمان را هم مى گفت. وارد شهر که مى شدیم، اوّل مى‌رفت گ ... ار ... ، فاتحه مى‌خواند. بعد مى‌رفت سراغ خانواده ... . باهاشان صحبت مى‌کرد. مشکلاتشان را مى‌پرسید و گاهى یادداشت مى‌کرد که اگر بتواند حل کند. بعد مى‌رفتیم سراغ مأموریت


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... پدر بزرگ هایی که کوتاه نمی آیند یادداشت خواندنی احمد یوسف زاده نویسنده کتاب quot آن 23 نفر quot در رثای شهید همدانی وقتی سوت پایان جنگ زده شد نگذاشته بودند خط مرزی یک nbsp سانتی متر حتی از آنچه بود جلوتر آمده باشد. دشمن ها که یکی دو تا هم نبودند برگشتند به کشورهایشان دست خالی. فرماندهان 21 ساله تازه رسیده بودند به اوج قدرت و تجربه اما دیگر جن ... نبود، نوبت رسیده بود به سازند ... ویرانه های جنگ. 30 ساله های کارکشته مثل عقاب بال گشودند بر آسمان کش


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... پدر بزرگ هایی که کوتاه نمی آیند یادداشت خواندنی احمد یوسف زاده نویسنده کتاب quot آن 23 نفر quot در رثای شهید همدانی وقتی سوت پایان جنگ زده شد نگذاشته بودند خط مرزی یک nbsp سانتی متر حتی از آنچه بود جلوتر آمده باشد. دشمن ها که یکی دو تا هم نبودند برگشتند به کشورهایشان دست خالی. فرماندهان 21 ساله تازه رسیده بودند به اوج قدرت و تجربه اما دیگر جن ... نبود، نوبت رسیده بود به سازند ... ویرانه های جنگ. 30 ساله های کارکشته مثل عقاب بال گشودند بر آسمان کش


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... انباردار مهدی باکری انباردار جدید لشکر گفت یه ... اینجاست که عوض ده تا کارگر کار می کنه، میشه این نیرو رو بدی به من؟ بهش گفتم کو؟ کجاست؟ گفت همون که داره گونی ها رو دو تا دو تا می بره تو انبار نگاه ... ببینم کیه؛ گونی ها جلوی صورتش بود و چهره اش دیده نمی شد. رفتم نزدیک تر، نیم‌رخش رو که دیدم خشکم زد. فرمانده ی لشکر عملیاتی بود. تا من رو دید، با چشم و ابرو اشاره کرد چیزی نگم، دل توی دلم نبود؛ اما دستور بالاترین مقام بود. گونی ها که تموم شد،


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... انباردار مهدی باکری انباردار جدید لشکر گفت یه ... اینجاست که عوض ده تا کارگر کار می کنه، میشه این نیرو رو بدی به من؟ بهش گفتم کو؟ کجاست؟ گفت همون که داره گونی ها رو دو تا دو تا می بره تو انبار نگاه ... ببینم کیه؛ گونی ها جلوی صورتش بود و چهره اش دیده نمی شد. رفتم نزدیک تر، نیم‌رخش رو که دیدم خشکم زد. فرمانده ی لشکر عملیاتی بود. تا من رو دید، با چشم و ابرو اشاره کرد چیزی نگم، دل توی دلم نبود؛ اما دستور بالاترین مقام بود. گونی ها که تموم شد،


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... چند روز قبل از شهادتش، از سردشت می رفتیم باختران. بین حرف هایش گفت «بچه ها من دویست روز روزه بد ... ارم» تعجب کردیم. گفت «شش ساله هیچ جا ده روز نمونده ام که قصد روزه کنم.» وقتی خبر رسید شهید شده، توی حسینیه انگار ز ... له شد. ... ی نمی توانست جلوی بچه ها را ب ... رد. توی سر و ... شان می زدند. چند نفر بی حال شدند و روی دست بردندشان. آ ... مراسم عزاداری، آقای صادقی گفت «شهید، به من س ... بود که دویست روز روزه ی قضا داره. کی حاضره براش این روزه ها رو ب ... ر


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... چند روز قبل از شهادتش، از سردشت می رفتیم باختران. بین حرف هایش گفت «بچه ها من دویست روز روزه بد ... ارم» تعجب کردیم. گفت «شش ساله هیچ جا ده روز نمونده ام که قصد روزه کنم.» وقتی خبر رسید شهید شده، توی حسینیه انگار ز ... له شد. ... ی نمی توانست جلوی بچه ها را ب ... رد. توی سر و ... شان می زدند. چند نفر بی حال شدند و روی دست بردندشان. آ ... مراسم عزاداری، آقای صادقی گفت «شهید، به من س ... بود که دویست روز روزه ی قضا داره. کی حاضره براش این روزه ها رو ب ... ر


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... شبی از ... تابستان 63، در پادگان شهید «بیگلو اهواز»، شب را میهمان گردان مالک اشتر و آقا مهدی بودم. تا پاسی از شب صحبت یاران سفر کرده بود و پرستوهای آستانه ای، خاطرات پرواز و با هم بودن ها که قند مکرر بود و استخوان لای زخم، از ماندن ما و رفتن آن ها ... در چادر آقا مهدی خو ... دم، هنوز ساعتی به فریضه صبح مانده بود که آقا مهدی طبق عادت از چادر خارج شد. می دانستم برای خواندن ... شب بپا خاسته است. اذان صبح را که شنیدیم، وضو گرفتیم و منتظر شدیم که ...


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... شبی از ... تابستان 63، در پادگان شهید «بیگلو اهواز»، شب را میهمان گردان مالک اشتر و آقا مهدی بودم. تا پاسی از شب صحبت یاران سفر کرده بود و پرستوهای آستانه ای، خاطرات پرواز و با هم بودن ها که قند مکرر بود و استخوان لای زخم، از ماندن ما و رفتن آن ها ... در چادر آقا مهدی خو ... دم، هنوز ساعتی به فریضه صبح مانده بود که آقا مهدی طبق عادت از چادر خارج شد. می دانستم برای خواندن ... شب بپا خاسته است. اذان صبح را که شنیدیم، وضو گرفتیم و منتظر شدیم که ...


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... شهیدی که ... نمی خواند قسمت دوم هنگام غذا خوردن، از آشپزخانه غذایش را می‌گرفت و در گوشه‌ای از خاکریز، به تنهائی مشغول غذا خوردن می‌شد. به هیچ وجه با جمع، کاری نداشت. تنها برای رزم شب و صبحگاه، همراه با سایر رزمندگان دیده می‌شد. اغلب دژبانی را برمی‌گزید و به کمین‌ها نمی‌رفت. حاجی فرستاده بود دنبالم. رفتم سمت سنگر عملیات. پتو را که کنار زدم، دیدم کیارش هم توی سنگر نشسته. سلام ... و وارد شدم. حاجی طبق عادت همیش ... ‌اش که موقع ورود همه،


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... شهیدی که ... نمی خواند قسمت دوم هنگام غذا خوردن، از آشپزخانه غذایش را می‌گرفت و در گوشه‌ای از خاکریز، به تنهائی مشغول غذا خوردن می‌شد. به هیچ وجه با جمع، کاری نداشت. تنها برای رزم شب و صبحگاه، همراه با سایر رزمندگان دیده می‌شد. اغلب دژبانی را برمی‌گزید و به کمین‌ها نمی‌رفت. حاجی فرستاده بود دنبالم. رفتم سمت سنگر عملیات. پتو را که کنار زدم، دیدم کیارش هم توی سنگر نشسته. سلام ... و وارد شدم. حاجی طبق عادت همیش ... ‌اش که موقع ورود همه،


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... شهیدی که ... نمی خواند قسمت آ ... زمان اعزام به کمین فرا رسید. با یکدیگر به سوی سنگر کمین رفتیم، بیست ‌و چهار ساعت مأمور شدیم؛ با چشم خودم دیدم که ... نمی‌خواند. توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سر حرف را باز کنم. هر چه تقلا ... تا بتوانم حرفم رو شروع کنم، نشد. هوا تاریک شده بود و تقریباً هجده ساعت بدون حرف خاصی با هم بودیم. کم‌کم داشتم ناامید می‌شدم که بالا ... ه دلم را به دریا زدم. و گفتم «تو که واسه خاطر خدا می‌جن ... ، حیف نیست ... نمی‌خونی؟ ا


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... شهیدی که ... نمی خواند قسمت آ ... زمان اعزام به کمین فرا رسید. با یکدیگر به سوی سنگر کمین رفتیم، بیست ‌و چهار ساعت مأمور شدیم؛ با چشم خودم دیدم که ... نمی‌خواند. توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سر حرف را باز کنم. هر چه تقلا ... تا بتوانم حرفم رو شروع کنم، نشد. هوا تاریک شده بود و تقریباً هجده ساعت بدون حرف خاصی با هم بودیم. کم‌کم داشتم ناامید می‌شدم که بالا ... ه دلم را به دریا زدم. و گفتم «تو که واسه خاطر خدا می‌جن ... ، حیف نیست ... نمی‌خونی؟ ا


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... ﺩﯾﺪﻥ ﻓﯿﻠﻢ ﻣﺴﺘﻬﺠﻦ ﻋﺮﺍﻗﯽ ﻫﺎ ﺑﺮﺍی ﺗﻀﻌﯿﻒ ﺭﻭﺣﯿﻪ ﯼ ﻣﺎ ﻓﯿﻠﻤﺎﯼ ﺯﻧﻨﺩﻩ ﭘﺨﺶ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﺭﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩ ﻋﺮﺍﻗﯽ ﻫﺎ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻭ ﺑﺮﺩﻧﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ. ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯﺵ ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺷﺖ ... ﺑﺮﺍ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ، ﻣﺎ ﺭﻭ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻥ ﺑﻪ ﺣﯿﺎﻁ ﺍﺭﺩﻭﮔﺎﻩ، ﻭﺍﺭﺩ ﺣﯿﺎﻁ ﮐﻪ ﺷﺪﯾﻢ ﺍﻭﻥ ﺑﺴﯿﺠﯽ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﯾﻪ ﭼﺎﻟﻪ ﮐﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﮔﺮﺩﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑ


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... ﺩﯾﺪﻥ ﻓﯿﻠﻢ ﻣﺴﺘﻬﺠﻦ ﻋﺮﺍﻗﯽ ﻫﺎ ﺑﺮﺍی ﺗﻀﻌﯿﻒ ﺭﻭﺣﯿﻪ ﯼ ﻣﺎ ﻓﯿﻠﻤﺎﯼ ﺯﻧﻨﺩﻩ ﭘﺨﺶ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﺭﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩ ﻋﺮﺍﻗﯽ ﻫﺎ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻭ ﺑﺮﺩﻧﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ. ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯﺵ ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺷﺖ ... ﺑﺮﺍ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ، ﻣﺎ ﺭﻭ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻥ ﺑﻪ ﺣﯿﺎﻁ ﺍﺭﺩﻭﮔﺎﻩ، ﻭﺍﺭﺩ ﺣﯿﺎﻁ ﮐﻪ ﺷﺪﯾﻢ ﺍﻭﻥ ﺑﺴﯿﺠﯽ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﯾﻪ ﭼﺎﻟﻪ ﮐﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﮔﺮﺩﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑ


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... دفعه ی آ ... که داشت می رفت جبهه، گفت مادر تو دعا نمی کنی من شهید بشم. گفتم تو خیلی زخمی شدی. شهید زنده ای. صورتم را بوسید و گفت شب‌های ... که می‌ری مسجد روی ع ... دوستام دست بکش nbsp و بگو جای علی رو باز کنین. دوستاش منتظرش بودند، همان شد آ ... ین دیدارمان. شهید_علی_ماهانی tebyan


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... دفعه ی آ ... که داشت می رفت جبهه، گفت مادر تو دعا نمی کنی من شهید بشم. گفتم تو خیلی زخمی شدی. شهید زنده ای. صورتم را بوسید و گفت شب‌های ... که می‌ری مسجد روی ع ... دوستام دست بکش nbsp و بگو جای علی رو باز کنین. دوستاش منتظرش بودند، همان شد آ ... ین دیدارمان. شهید_علی_ماهانی tebyan


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... در یکی از محورها، یک سرباز ایرانی به اسارت ما در آمده بود. دیدم استواری از ... عراق، با پوتین به دهان اسیر می زند و خون از دهان او جاری شده و دندان هایش ش ... ته است. به طوری که «ماهر عبدالرشید»، فرمانده خبیث ... هفتم عراق، با همه قساوت، قلبش رقت آورد و با هم به سمت استوار و اسیر ایرانی رفتیم. سرباز ایرانی مرتبا با زبان فارسی می گفت «مرا بکش، اما نمی گویم.» nbsp ماهر از استوار پرسید «چرا او را می زنی ؟» استوار گفت « این سرباز ارمنی و غیر مسلما


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... در یکی از محورها، یک سرباز ایرانی به اسارت ما در آمده بود. دیدم استواری از ... عراق، با پوتین به دهان اسیر می زند و خون از دهان او جاری شده و دندان هایش ش ... ته است. به طوری که «ماهر عبدالرشید»، فرمانده خبیث ... هفتم عراق، با همه قساوت، قلبش رقت آورد و با هم به سمت استوار و اسیر ایرانی رفتیم. سرباز ایرانی مرتبا با زبان فارسی می گفت «مرا بکش، اما نمی گویم.» nbsp ماهر از استوار پرسید «چرا او را می زنی ؟» استوار گفت « این سرباز ارمنی و غیر مسلما


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... نهی از منکر یعنی این یه موتور گازی داشت که هر روز صبح و عصر سوارش می‌شد و باهاش میومد مدرسه و برمی‌گشت. یه روز عصر که پشت همین موتور نشسته بود و می‌رفت، رسید به چراغ قرمز. ترمز زد و ایستاد. یه نگاه به دور و برش کرد و موتور رو زد رو جک و رفت بالای موتور و فریاد زد الله اکبر و الله اکــــبر ... نه وقت اذان ظهر بود نه اذان مغرب. اشهد ان لا اله الا الله ... هرکی آقا مجید و نمی‌شناخت غش غش می‌خندید و متلک می‌نداخت و هر ... ی هم می‌شناخت مات و مب


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... نهی از منکر یعنی این یه موتور گازی داشت که هر روز صبح و عصر سوارش می‌شد و باهاش میومد مدرسه و برمی‌گشت. یه روز عصر که پشت همین موتور نشسته بود و می‌رفت، رسید به چراغ قرمز. ترمز زد و ایستاد. یه نگاه به دور و برش کرد و موتور رو زد رو جک و رفت بالای موتور و فریاد زد الله اکبر و الله اکــــبر ... نه وقت اذان ظهر بود نه اذان مغرب. اشهد ان لا اله الا الله ... هرکی آقا مجید و نمی‌شناخت غش غش می‌خندید و متلک می‌نداخت و هر ... ی هم می‌شناخت مات و مب


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... بی‌معرفت‌ها رفتند ظهر عملیات مطلع الفجر پائین مقر یک رودخانه کوچکی داشت. یوسف آمده بود و داشت دست و صورت خودش را آب می زد. رفتم کنارش و از احوالش جویا شدم. گفتم «یوسف چه خبر؟» جواب داد «بی‌معرفت‌ها رفتن» متعجب پرسیدم کیا رفتن؟ گفت «بی‌معرفت‌ها رفتن» سؤال ... «یوسف کی؟ چی داری می گی؟» گفت کاظم سرخ پر، محسن برادرش ، حسن عشقیان، اسماعیل یاسینی و چندین نفر دیگر را اسم برد. من فکر ... رفتن پشت خط. گفتم چرا رفتن؟ کجا رفتن؟ عملیات هنوز تمو


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... بی‌معرفت‌ها رفتند ظهر عملیات مطلع الفجر پائین مقر یک رودخانه کوچکی داشت. یوسف آمده بود و داشت دست و صورت خودش را آب می زد. رفتم کنارش و از احوالش جویا شدم. گفتم «یوسف چه خبر؟» جواب داد «بی‌معرفت‌ها رفتن» متعجب پرسیدم کیا رفتن؟ گفت «بی‌معرفت‌ها رفتن» سؤال ... «یوسف کی؟ چی داری می گی؟» گفت کاظم سرخ پر، محسن برادرش ، حسن عشقیان، اسماعیل یاسینی و چندین نفر دیگر را اسم برد. من فکر ... رفتن پشت خط. گفتم چرا رفتن؟ کجا رفتن؟ عملیات هنوز تمو


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... آتش دوشکا بر سرمان می‌بارید. محمود ابراهیمی تیربار را برداشت و رفت به طرف تانک هایی که داشتند به طرف ما می‌آمدند. رفت تا آتش دوشکا را خاموش کند، گلوله دوشکا ... ‌اش رو شکافت. افتاد وسط ما و تانک های دشمن. چرخ‌های سرد و سنگین تانک جلو می‌آمد. رسید به محمود. می‌خواست از رویش رد شود. ما که هیچ کاری از دستمان بر نمی‌آمد، فقط چشمانمان را بستیم… در وصیت نامه‌اش نوشته بود خدایا مرا از ناحیه سر چون علی ع ، از گردن چون حسین ع و از پهلو چون زه


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... آتش دوشکا بر سرمان می‌بارید. محمود ابراهیمی تیربار را برداشت و رفت به طرف تانک هایی که داشتند به طرف ما می‌آمدند. رفت تا آتش دوشکا را خاموش کند، گلوله دوشکا ... ‌اش رو شکافت. افتاد وسط ما و تانک های دشمن. چرخ‌های سرد و سنگین تانک جلو می‌آمد. رسید به محمود. می‌خواست از رویش رد شود. ما که هیچ کاری از دستمان بر نمی‌آمد، فقط چشمانمان را بستیم… در وصیت نامه‌اش نوشته بود خدایا مرا از ناحیه سر چون علی ع ، از گردن چون حسین ع و از پهلو چون زه


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... ما مصطفی را با حاج آقا خوشوقت آشنا کردیم، ولی خودش شده پایه ی مجلس حاج آقا. یک جلسه که دور حاج آقا جمع شده بودیم، مصطفی پرسید «حاج آقا، یه ذکر بده شهید شیم.» حاج آقا گفت «شما اول کارتون رو تموم کنید، بیایید به تون میگم چی کار کنید که شهید شید.» نمی دانم، شاید همان جمله ای که حاج آقا گفت ذکر شهادت بود. حتما مصطفی کارش را تمام کرده بود. رفته بودیم سخنرانی حاج آقا خوش وقت . بعد از سخنرانی دور حاج آقا جمع شدیم. مصطفی پرسید «حاج آقا، ظهور نزد


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... من و همسرم در سال۶۱ ازدواج کردیم و در سال 62 زمانی که ... ‌ها دوباره بازگشایی شد، شهید علیمحمدی که دانشجوی ... شیراز بود، برای ادامه تحصیل به شیراز رفت و پس از شش ماه دوری از هم وی توانست یک اتاق در جاده کمربندی شیراز برای زندگی دو نفره‌مان اجاره کند تا من نیز به شیراز بروم و سالهاست آرزو دارم که ای کاش بتوانم در همان اتاق کوچک بدون کولر و بخاری زندگی کنم و ای کاش جوانان ما نیز بتوانند قید و بندهای زندگی تجملی را از خود دور کرده و با عشق


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... من و همسرم در سال۶۱ ازدواج کردیم و در سال 62 زمانی که ... ‌ها دوباره بازگشایی شد، شهید علیمحمدی که دانشجوی ... شیراز بود، برای ادامه تحصیل به شیراز رفت و پس از شش ماه دوری از هم وی توانست یک اتاق در جاده کمربندی شیراز برای زندگی دو نفره‌مان اجاره کند تا من نیز به شیراز بروم و سالهاست آرزو دارم که ای کاش بتوانم در همان اتاق کوچک بدون کولر و بخاری زندگی کنم و ای کاش جوانان ما نیز بتوانند قید و بندهای زندگی تجملی را از خود دور کرده و با عشق


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... طی عملیات تفحص، در منطقه چیلات، پیکر دو شهید پیدا شد... یکی از این ... نشسته بود و با لباس و تجهیزات کامل به دیوار تکیه داده بود. لباس زمستانی هم تنش بود و سر شهید دیگری را که لای پتو پیچیده شده بود را بر دامن داشت. معلوم بود که شهید درازکش مجروح شده بوده است. خوب، پلاک داشتند، پلاک ها را دیدیم که به صورت پشت سر هم است. 555 و 556 . فهمیدیم که آنها با هم پلاک گرفته اند. معمولا اینها که با هم خیلی رفیق بودند، با هم می رفتند پلاک می گرفتند. اسامی ر


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... گنجشکی که نشانی از ... آورد شهید علیرضا خاکپور از ... ان شهید «لشکر پنج نصر ... اسان» از خطه گلستان، روستای پیرواش، متولد سال ۱۳۴۵، از خانواده ای روستائی و کشاورز، متاهل، وقتی «سمانه» تنها دخترش، «هشت ماهه» بود، در ششم اسفند سال «۱۳۶۵»در عملیات «کربلای پنج» مظلومانه شهید شد. شهید علیرضا خاکپور؛ در دفترچه خاطراتش آورده است منطقه ای چند بار بین ما و عراقی ها، توی شلمچه دست به دست شد. نشسته بودم جلوی سنگر که گنجشکی آمد، چند متری ام روی ت


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... گنجشکی که نشانی از ... آورد شهید علیرضا خاکپور از ... ان شهید «لشکر پنج نصر ... اسان» از خطه گلستان، روستای پیرواش، متولد سال ۱۳۴۵، از خانواده ای روستائی و کشاورز، متاهل، وقتی «سمانه» تنها دخترش، «هشت ماهه» بود، در ششم اسفند سال «۱۳۶۵»در عملیات «کربلای پنج» مظلومانه شهید شد. شهید علیرضا خاکپور؛ در دفترچه خاطراتش آورده است منطقه ای چند بار بین ما و عراقی ها، توی شلمچه دست به دست شد. نشسته بودم جلوی سنگر که گنجشکی آمد، چند متری ام روی ت


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ ماه رمضان بود. جهاد نیمه شب تماس گرفت با من و گفت که آماده شوم و به چند نفر دیگر از دوستانمان که از افراد مورد اعتماد جهاد بودند بگویم حاضر شوند می‌خواهیم برویم جایی. ساعت نزدیک ۲ ۳۰، ۳ صبح بود. در محلی که قرار گذاشته بودیم همه جمع شدیم. همه نگاه ها به دهان جهاد بود تا باز شود بگوید که چرا ما را اینجا جمع کرده. جهاد بعد از چند دقیقه گفت بچه ها سوار شوید ما هم بدون اینکه چیزی بپرسیم سوار شدیم. در راه ی حرف نزد و چیزی از او نپرسید. دیدیم در خا


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ ماه رمضان بود. جهاد نیمه شب تماس گرفت با من و گفت که آماده شوم و به چند نفر دیگر از دوستانمان که از افراد مورد اعتماد جهاد بودند بگویم حاضر شوند می‌خواهیم برویم جایی. ساعت نزدیک ۲ ۳۰، ۳ صبح بود. در محلی که قرار گذاشته بودیم همه جمع شدیم. همه نگاه ها به دهان جهاد بود تا باز شود بگوید که چرا ما را اینجا جمع کرده. جهاد بعد از چند دقیقه گفت بچه ها سوار شوید ما هم بدون اینکه چیزی بپرسیم سوار شدیم. در راه ی حرف نزد و چیزی از او نپرسید. دیدیم در خا


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ جریمه شهید بزرگوار خصوصیات خاصی داشت. هنگامی که در “گیلان غرب” بودیم، ایشان فرمانده‌ی مستقیم ما بود. آن روزها چند اصطلاح از جمله اصطلاح nbsp “خالی بند” در میان بچه‌ها رواج پیدا کرده بود. شهید کلهر، از این اصطلاح و چیزهایی مانند آن خیلی بدش می‌آمد و می‌گفت ان مومن، نباید از این حرف‌ها به هم بزنند. هر که این طور اصطلاح‌ها به خصوص quot خالی بند quot nbsp را به کار می‌برد، تنبیه می‌شد. تنبیه او این بود که از بالای تپه‌ی محل استقرار در گیلا


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ جریمه شهید بزرگوار خصوصیات خاصی داشت. هنگامی که در “گیلان غرب” بودیم، ایشان فرمانده‌ی مستقیم ما بود. آن روزها چند اصطلاح از جمله اصطلاح nbsp “خالی بند” در میان بچه‌ها رواج پیدا کرده بود. شهید کلهر، از این اصطلاح و چیزهایی مانند آن خیلی بدش می‌آمد و می‌گفت ان مومن، نباید از این حرف‌ها به هم بزنند. هر که این طور اصطلاح‌ها به خصوص quot خالی بند quot nbsp را به کار می‌برد، تنبیه می‌شد. تنبیه او این بود که از بالای تپه‌ی محل استقرار در گیلا


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ قهرمان گمنام بم… همان روز اول ز له خودش را به فرودگاه بم رساند. تمام امکانات نیروی هوایی را هم برد و در آنجا مستقر کرد. بیش از ده هزار مجروح را به بیمارستان های تهران،کرمان و اصفهان و سایر شهرستان‌ها رساند و جان هزاران نفر را نجات داد. کنار باند فرودگاه توی یک ماشین لندکروز، بی‌سیم کار گذاشته بود. مرتب با خلبانان و کادر پرواز و امدادرسان‌ها حرف می‌زد؛ مثل زمان جنگ. قبل از صبح که بیدار شدم، نگاهی به باند فرودگاه انداختم، دیدم هنوز ا


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ قهرمان گمنام بم… همان روز اول ز له خودش را به فرودگاه بم رساند. تمام امکانات نیروی هوایی را هم برد و در آنجا مستقر کرد. بیش از ده هزار مجروح را به بیمارستان های تهران،کرمان و اصفهان و سایر شهرستان‌ها رساند و جان هزاران نفر را نجات داد. کنار باند فرودگاه توی یک ماشین لندکروز، بی‌سیم کار گذاشته بود. مرتب با خلبانان و کادر پرواز و امدادرسان‌ها حرف می‌زد؛ مثل زمان جنگ. قبل از صبح که بیدار شدم، نگاهی به باند فرودگاه انداختم، دیدم هنوز ا


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب
  
All rights reserved. © weblogyar 2016 Run in 1.02 seconds
RSS