جستجو ها
ولادیمیر پوتین رییس جمهور روسیه به بازیگر هالیوود پاسپورت روسی داد نتیجه بازی سیاه جامگان و استقلال خوزستان خلاصه بازی رفتار حوزه حیوانی اخلاق مقاله مقاله اخلاق تعداد صفحات فرمت word word تعداد word تعداد صفحات soroush خانوم کاکتوس می رم با اینکه عاشقت هستم با اینکه چشمای تری دارم ای کاش بفهمی که برای تو آرزوهای بهتری دارم ﺩﯾﺪی ﺑﺎﺷﺪ ﺁﻧﮑﻪ ﺧﺮیﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮی ﺧﻮﯾﺶ پایان نامه بررسی عوامل تغییرات سود تقسیمی تغییرات سود آتی در بازار سرمایه ایران سه تفاوت سیاره درونی بیرونی از نظر مدار گردش جنس ترکیب قمر امتیاز مقام بانوان محمد شطرنج شاهرود محمد رحیمیان شطرنج شاهرود است، شهرزاد زندگی دوست فراتر واقعی دوست داشتن بنده طلعت دارد بنده خاطر همین زندگی حاصل زند زند ، شاید ماست رفتن پنجره رفتن ماست جاریست زند 40حدیث نورانی در مورد حسین ع محلول چیلر تزریق libr داخل تخلیه محلول libr تزریق محلول تهیه کنید بطوریکه محلول داخل چیلر شکل کامل و جامع امر به معروف چیست؟؟؟ گنجینه راونج یادت باشه کنتور فرعی برق و نصب ان گفتم فاطمه پنج قلوهای کاشانی از معلم خود تقدیر د فارغ از عشقی زمینی عاشقم پشتی کوچه کوچه پشتی همسایه کوچه زند گناهم قیصر امین پور بازدید کودکان باغچه ی گولان از راهنمایی و رانندگی لایسنس نود 32 ورژن 9 در تاریخ یکشنبه 26 دی در تمرین تراکتورسازان رخ داد از در ری لفظی کاپیتان سرمربی تا حمایت هواداران از تونی پاسخ فکر کنید ها و فعالیت ها و آزمایش های علوم تجربی نهم بخش زیست شناسی visual basic 2005 express edition با سی دی موسسه آموزش عالی آزاد مهستان و انتشارات پوران پژوهش چنار جان انشا راجب پاییز کتاب هفتم مهارت های نوشتاری درس اول دردو دل پل خواجو mane to nursing dont cry b by شرکت انتظام فجر رودهن مرجع رسیدگی به اعتراض نسبت به رأی هیأت حل اختلاف موضوع ماده 148 اصلاحی قانون ثبت دادگاه عمومی است بهترین کرم ضد لک وروشن کننده شرکت بیز لطفا با توضیات عرضه جهانی تلفن هوشمند lg g flex 2 از ماه مارس آغاز می‌گردد 3d max فروش کولرگازی هیتاچی اصلی phpfox v45 لاک پشت دخترا ن باران دهدار آسترکی حقوق افزایش کارمندان بالای سالهای مردم حقوق کارمندان افزایش حقوق اختلاف طبقاتی دریافتهای نجومی اقدام موثری کاهش اختلاف طبقاتی هزار مدارک اداری تصویر دریافت نامه مالکین اقرار نامه تغییر کاربری مدارک شناسایی مدارک لازم طرح تتو کورش و اتوسا کرم پودر آنتی ایجینگ الارو شماره ۳ کنارم هستی list❤❤جای پای باران❤❤ گزنه کم‌خونی می‌توانید کمبود اینکه مصرف استفاده کنید مصرف کنید قرار می‌گیرند معرض کمبود وجود دارد آیا میدانید مستطیل مکعب تشکیل شکلی مکعب مستطیل برای مطالعه افتتاح کلینیک تخصصی صدور بیمه عمر و سرمایه گذاری کتاب راهنمای تدریس فرهنگ و هنر نهم مناسب ترین زبان عمومی ویژه کنکور ارشد طرح اختلاط کریستال پالاس 0 تاتنهام راه‌آهن پیلاتوس بخار واگن سوئیس جهان قسمت‌ها شیبش درصد می‌رسد نیروی بخار برخی قسمت‌ها دندانه‌ای جهان شیب‌دارترین راه‌آهن دندانه برنامه کلاسی پیام نور رشته مدیریت تی نیمسال اول سال تحصیلی94 95 مرکز کازرون درمان چیست؟ درمانگر کیست ؟ قسمت اول ، آسیب شناسیِ آسیب شناسی روانی پشت لبخند توئیت جنجالی ترامپ در رابطه با حمله تروریستی اوهایو سلامتی واسه سربازی عشقش سرباز سلامتی سربازی تحقیق سبکهای‌ مدیریتی در سازمانهای‌ تحقیق‌ و توسعه سخنان مهم ی امتحانات نهایی شهریور ۸۲ ٨٣ منبع ساسان فاطمی1387 ، ، فصلنامه موسیقی ماهور بهار ، شماره پرستاری و مراقبت در منزل از بیماران و افراد کم توان بخشی از درسگفتارهای روان شناسی اخلاق مصطفی ملکیان sd_3030 aviation نامه پایان نامه منظر آیات نامه ارشد ارشد اولویت سینما سینمای ها نمایش سخنی اولین سخنی نگفته سینماهای کشور اولین سینماهای نخستین همایش ملی نقشگرایی نوحه دردی اناسین درده سالان پروژه matlab افزار transform haar افزار matlab haar transform پروژه تبدیل فروش پروژه فروش پروژه تبدیل wisdom شه‌شه‌‌‌مین دانیشتنی بنکەی فەرهەن هونەری ئەدەبیی موکریانی مەهاباد هیئت های مذهبی شهرستان بندر ره خداداد شهید م ع دیگر شهید پرستویی دیگر پرواز پرستویی بعد از تو شعر است و باران ترفند جستجوی حرفه‌ای در گوگل مفهوم نیم دایره دفینه پنج درس ارزشمند و آموزنده از علی ابن موسی الرضا ع کانال تاریخ انتخابات شورای شهر ذهن far cry انقلاب صادق عالم الله همه‌ی بزرگوار عالم دینی انقل صریح صریح ظاهر بزرگوار سیاستمدار صادق امتحان الکتریکی مدارات الکتریکی داشته باشد نشان شتر با بار که دو جوغن در اطراف ان هست در گنج های باستانی جزوه نظریه زبان ها و ماشین ها میبدی مزرعه ی یاد داشت های من افرادی که در سال 1393 در استان گیلان کلاس مربیگری شرکت کرد
برترین ها


یادی_از_

یادی_از_  

یادی_از_ وقت ناهار رفتم پشت یه تپه و با تعجب دیدم کاظم روی خاک نشسته و لبه‌های نان رو از روی زمین برمی‌داره، تمیز می‌کنه و می‌خوره. اونقدر ناراحت... شهید_کاظم_ _رستگار


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ بهش گفتم پسرم حالا می‌موندی، بعد از تمام شدن ت می‌رفتی. محمدرضا گفت مادر صدای هل من ناصر ینصرنی شهید_م ع_حرم شهید_محمد_رضا_دهقان_ ی tebyan


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ لبخند بزن رزمنده شب عملیات بود. حاج اسماعیل حق گو به علی مسگری گفت ببین تیربارچی چه ذکری می گه، که این طوری استوار جلوی تیر و ترکش ایستاده و اصلا ترسی به دلش راه نمیده؟ نزدیک تیربارچی شد و دید داره با خودش می کنه دِرِن، دِرِن، دِرِن، ... آهنگ پلنگ صورتی معلوم بود این آدم قبلا ذکرشو گفته که در مقابل دشمن این گونه شادمانه مرگ رو به بازی گرفته است


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ یی هم بودند که quot سین quot هفتم سفره‌ی quot هفت سین quot شان quot سر quot شان بود. آن‌ها جانشان را دادند اما نگذاشتند حتی یک وجب از خاک وطن به دست دشمن برسد. یاد همگی‌شان بخیر tebyan


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... دفعه ی آ ... که داشت می رفت جبهه، گفت مادر تو دعا نمی کنی من شهید بشم. گفتم تو خیلی زخمی شدی. شهید زنده ای. صورتم را بوسید و گفت شب‌های ... که می‌ری مسجد روی ع ... دوستام دست بکش nbsp و بگو جای علی رو باز کنین. دوستاش منتظرش بودند، همان شد آ ... ین دیدارمان. شهید_علی_ماهانی tebyan


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ بهش می گفتند حسن سرطلا موهای طلایی رنگ و چهره‌ زیبایی داشت شب عملیات ‌گفت من تیر می خورم، خونم رو بمالید به موهام؛ زیاد باهاشون پُز دادم شهید_حسن_فتاحی tebyan


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ آیت الله میرداماد شهید تورجی زاده میگه به شهید تورجی زاده ارادت خاصی داشتم. یه شب به خوابم اومد بهش گفتم محمدرضا این همه از حضرت زهرا سلام الله گفتی و خوندی ثمری برات داشت؟ شهید تورجی زاده هم بلافاصله گفت همین که توی آغوش فرزندش زمان عج جان دادم برام کافیه شهید_محمد_رضا_تورجی_زاده tebyanonline


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ یه شب بارونی بود. فرداش حمید امتحان داشت. رفتم تو حیاط و شروع به شستن، همین‌طور که داشتم لباس می‌شستم دیدم حمید اومده پشت سرم ایستاده. گفتم اینجا چیکار می‌کنی؟ مگه فردا امتحان نداری؟ دو زانو کنار حوض نشست و دست‌های یخ زدمو از تو تشت بیرون آورد و گفت ازت خج می‌کشم. من نتونستم اون زندگی که در شأن تو باشه برات فراهم کنم. دختری که تو خونه باباش با ماشین لباسشویی لباس می‌شسته حالا نباید تو این هوای سرد مجبور باشه... حرفشو قطع و گفتم من مج


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... آتش دوشکا بر سرمان می‌بارید. محمود ابراهیمی تیربار را برداشت و رفت به طرف تانک هایی که داشتند به طرف ما می‌آمدند. رفت تا آتش دوشکا را خاموش کند، گلوله دوشکا ... ‌اش رو شکافت. افتاد وسط ما و تانک های دشمن. چرخ‌های سرد و سنگین تانک جلو می‌آمد. رسید به محمود. می‌خواست از رویش رد شود. ما که هیچ کاری از دستمان بر نمی‌آمد، فقط چشمانمان را بستیم… در وصیت نامه‌اش نوشته بود خدایا مرا از ناحیه سر چون علی ع ، از گردن چون حسین ع و از پهلو چون زه


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ هر وقت می‌خواست برای جوانان یادگاری بنویسد، می‌نوشت quot من کان لله کان الله له quot ؛ هر که با خدا باشد، خدا با اوست... شهید_محمد_ابراهیم_همت


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... اوّل صدقه مى داد وقتى مى خواستیم برویم مأموریت، اوّل صدقه مى داد. بعد قرآن را باز مى کرد و یک سوره مى خواند با ترجمه اش. بعدش برنامه سفر را توضیح مى داد و مى گفت که چه کارهایى مشترک است و چه کارهایى انفرادى. وقت آزادمان را هم مى گفت. وارد شهر که مى شدیم، اوّل مى‌رفت گ ... ار ... ، فاتحه مى‌خواند. بعد مى‌رفت سراغ خانواده ... . باهاشان صحبت مى‌کرد. مشکلاتشان را مى‌پرسید و گاهى یادداشت مى‌کرد که اگر بتواند حل کند. بعد مى‌رفتیم سراغ مأموریت


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... همه منتظر بودند ببینند حال مادر شهید چطور می‌شود، بی‌تاب می‌شود؟ گله ای .. حرفی .. اما مادر مصطفی چیزی نگفت و محکم ایستاده بود. پرسیدند quot حالا شما چه می‌کنید؟ quot به علیرضا نوه اش اشاره کرد و گفت quot مصطفایی دیگر تربیت خواهم کرد... شهید_مصطفی_احمدی_روشن tebyanonline


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ یه روز تو گردان من و آقا جواد و چندتا از بچه ها گرم گرفته بودیم و داشتیم صحبت می کردیم که حرف از شهادت شد... به آقا جواد گفتم که شما دلت پاکه دعا کن که من شهید شم. یه جمله کوتاه ولی تاثیرگذاری بهم گفت. آقا جواد گفت اگه اینجا شهید شدی که خوش به ح اما اگه نشدی و رفتی تهران تمام سعیتو کن که شهید زندگی کنی اون وقت تو میدون جنگ می نت و شهید میشی. حقیقتش اونجا نفهمیدم آقا جواد چی گفت؛ ولی وقتی بعد از یک ماه برگشتم تازه متوجه توصیه آقا جواد شدم و وق


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... چند روز قبل از شهادتش، از سردشت می رفتیم باختران. بین حرف هایش گفت «بچه ها من دویست روز روزه بد ... ارم» تعجب کردیم. گفت «شش ساله هیچ جا ده روز نمونده ام که قصد روزه کنم.» وقتی خبر رسید شهید شده، توی حسینیه انگار ز ... له شد. ... ی نمی توانست جلوی بچه ها را ب ... رد. توی سر و ... شان می زدند. چند نفر بی حال شدند و روی دست بردندشان. آ ... مراسم عزاداری، آقای صادقی گفت «شهید، به من س ... بود که دویست روز روزه ی قضا داره. کی حاضره براش این روزه ها رو ب ... ر


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

‍یادی_از_  

یادی_از_ هم سلول... با شکنجه نتوانستند چیزی از زبانش بکشند. با یک کمونیست هم‌سلولش د. او هم فهمیده بود عبدالله حساس است. تا آب می‌آوردند یا غذا، اول می‌خورد که عبدالله نتواند بخورد. خواندن و قرآن خواندنِ عبدالله را مس ه می کرد. شب بود. دلش بدجوری گرفته بود. شروع کرد به دعای کمیل خواندن. تا رسید به این جمله «خدایا اگر در قیامت بین من و دوستانت ج اندازی و بین من و دشمنانت جمع کنی، چه خواهد شد» نتوانست خودش را نگه دارد. افتاد به سجده. خیلی گریه کرد.


‍یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ حرام است حرام نگذاشت تالار بگیریم؛ ما هم تمام مجالس را در منزل گرفتیم. خانم‌ها دور تا دور نشسته بودند و طبق رسم، داماد باید می‌آمد کنار عروس می‌نشست تا هدایای خانواده‌ها تقدیم‌شان شود. گفتم مادر جان عروسی است همه منتظر هستند چرا نمی‌آیی؟ اگر نیایی فکر می‌کنند عیبی داری گفت نه هر فکری می‌خواهند ند از نظر درست نیست جایی بروم که این همه خانم آنجا جمع هستند. کنترل نگاه‌ها در این شرایط سخت است سخت شهید_حسن_آقاسی_زاده_شعرباف nbsp شهاب


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ قهرمان گمنام بم… همان روز اول ز له خودش را به فرودگاه بم رساند. تمام امکانات نیروی هوایی را هم برد و در آنجا مستقر کرد. بیش از ده هزار مجروح را به بیمارستان های تهران،کرمان و اصفهان و سایر شهرستان‌ها رساند و جان هزاران نفر را نجات داد. کنار باند فرودگاه توی یک ماشین لندکروز، بی‌سیم کار گذاشته بود. مرتب با خلبانان و کادر پرواز و امدادرسان‌ها حرف می‌زد؛ مثل زمان جنگ. قبل از صبح که بیدار شدم، نگاهی به باند فرودگاه انداختم، دیدم هنوز ا


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ شهید فخار وصیت کرده بود که قبر من باید خاکی باشد. شهید فخار شهید شد ولی بر اثر توجه نداشتن به وصیت شهید، بر روی قبر شهید سنگ قبر می گذارند. فردای آن روز می‌آیند گ ار، ناگهان می‌بینند که سنگ قبر ش ته، دوباره سنگ قبر برای آن شهید قرار می‌دهند. روز بعد دوباره به گ ار می‌آیند و با کمال تعجب می‌بینند که سنگ قبر ش ته است. شب روز دوم شهید به خواب نزدیکانش می‌آید و می‌گوید مگر من وصیت نکرده‌ام که قبر من خاکی باشد و از آن روز تا الان قبر آن شهی


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... شهیدی که نشانی مزارش را برای مادرش نوشت آی اردشیر جان، مادر به فدایت. بیا زن ب ... ر، خندید و گفت آدرس می‌خوای مادر؟ گفتم بله که آدرس می‌خوام پسرگلم، یک برگه کاغذ گرفت، نوشت، گفتم بخوان. خواند «اول خیابان لاهیجان، گ ... ار ... ء قطعه ۲۵۵» روز آ ... ی که داشت می رفت، یک انگشتری توی دستش بود، از یک شهیدی اهل مازندران یادگاری گرفته بود. رفیق جان در جانی‌اش بود. انگشتر را داد به من، گفت جانم به قربانت مادر، این یادگار رفیق شهیدم است. پدرش نمی


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... ﺟﻠﻮﯼ ﺍﯾﻮﺍﻥ ﺑﻨﺪ ﭘﻮﺗﯿﻦ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺴﺖ… ﻭ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﯿﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﮔﻔﺖ ﺣﻼﻟﻢ ﮐﻨﯿﺪ. ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ quot ﺑﻤﺎﻥ، ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﮕﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﭘﺪﺭ ﺷﻮﯼ quot حبیب الله ﮔﻔﺖ quot ﻭﺿﻊ ﮐﺮﺩﺳﺘﺎﻥ ﻧﺎﺟﻮﺭ ﺍﺳﺖ ﺻﺪﺍﻡ ﻭ ﮔﺮﻭﻫﮏﻫﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﻇﻠﻢ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﻭﻡ quot ﻭ ﺭﻓﺖ. ﻭﻗﺖ ﺭﻓﺘﻦ ﮔﻔﺖ quot ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﯾﻢ ﻣﺤﺪﺛﻪ quot ﺩﺭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺗﻤﺎﺱ ﺗﻠﻔﻨﯽﺍﺵ ﻫ


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ بعد از عملیات بیت‌المقدس و فتح مشهر زمانی که خدمت حضرت شرفیاب شدیم حاج احمد nbsp از ناحیه پا مجروح شده بود و عصا در دست داشت. وقتی که خدمت رسیدیم ایشان با ملاقات خصوصی هم داشت برای عرض گزارش. زمانی که از خدمت برمی‌گشت دیدم که برادر احمد عصا در دست ندارد و خیلی سریع و خیلی خوب دارد حرکت می‌کند و اصلاَ احساس ناراحتی نمی‌کند. من از ایشان پرسیدم که عصا را چه کردی؟ گفت زمانی که خدمت بودم پرسیدند که پایت چه شده است گفتم که مجروح و زخمی هستم. ح


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... انباردار مهدی باکری انباردار جدید لشکر گفت یه ... اینجاست که عوض ده تا کارگر کار می کنه، میشه این نیرو رو بدی به من؟ بهش گفتم کو؟ کجاست؟ گفت همون که داره گونی ها رو دو تا دو تا می بره تو انبار نگاه ... ببینم کیه؛ گونی ها جلوی صورتش بود و چهره اش دیده نمی شد. رفتم نزدیک تر، نیم‌رخش رو که دیدم خشکم زد. فرمانده ی لشکر عملیاتی بود. تا من رو دید، با چشم و ابرو اشاره کرد چیزی نگم، دل توی دلم نبود؛ اما دستور بالاترین مقام بود. گونی ها که تموم شد،


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ سالروز شهادت عباس کریمی اولین عملیات تیپ محمد رسول‌الله «صلوات ‌الله علیه» فتح‌المبین بود. این عملیات یک ویژگی دارد که باید در تاریخ ایران ثبت شود؛ آن هم تصرف توپخانه عراق بدون شلیک حتی یک گلوله است. عملیات شناسایی این توپخانه که مست م نفوذ در دل دشمن و رفتن به عقبه آن‌ها بود، طبعا بر عهده واحد اطلاعات و عملیات قرار می‌گرفت. عباس هم که کشته مرده این کارها بود. نتیجه کار هم آنقدر درخشان بود که چشم همه را خیره کرد، و بیشتر از همه چشم


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ وقت ناهار رفتم پشت یه تپه و با تعجب دیدم کاظم روی خاک نشسته و لبه‌های نان رو از روی زمین برمی‌داره، تمیز می‌کنه و می‌خوره. اونقدر ناراحت... شهید_کاظم_ _رستگار


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ نوجوانی شهید ابراهیم عباسی مادر بهش گفت ابراهیم، سرما اذیتت نمی کنه؟ گفت نه مادر، هوا خیلی سرد نیست. هوا خیلی سرد بود، ولی نمی خواست ما را توی ج بیندازد. دلم نیامد؛ همان روز رفتم و یک کلاه برایش یدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشید و رفت. ظهر که برگشت، بدون کلاه بود گفتم کلاهت کو؟ گفت اگر بگم، دعوام نمی کنی؟ گفتم نه مادر؛ مگه چیکارش کردی؟ گفت یکی از بچه های مدرسه مون با دمپایی میاد؛ امروز سرما خورده بود؛ دیدم کلاه برای اون واجب تره. شهید_ابر


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ کی بر می گردی؟ دفعه آ که داشت می رفت جبهه ازش پرسیدم علیرضا جون کی بر می‌گردی مادر؟ صورت نازش را بلند کرد نگاهش با نگاهم جفت شد بعد سرش انداخت پایین و گفت هر وقت که راه کربلا باز شد شو دستش گرفت، تو انتهای کوچه دلواپسی های من ذره ذره محو شد عملیات والفجر یک بچم شده بود مسئول دسته دوم گروهان حضرت ابالفضل علیه السلام تو همون عملیات، عزیز دلم علیرضای رشیدم شهید شد. آخ مادر جون دلم هنوز می‌سوزه شانزده سالش تازه تموم شده بود شانزده سالم طو


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... بی‌معرفت‌ها رفتند ظهر عملیات مطلع الفجر پائین مقر یک رودخانه کوچکی داشت. یوسف آمده بود و داشت دست و صورت خودش را آب می زد. رفتم کنارش و از احوالش جویا شدم. گفتم «یوسف چه خبر؟» جواب داد «بی‌معرفت‌ها رفتن» متعجب پرسیدم کیا رفتن؟ گفت «بی‌معرفت‌ها رفتن» سؤال ... «یوسف کی؟ چی داری می گی؟» گفت کاظم سرخ پر، محسن برادرش ، حسن عشقیان، اسماعیل یاسینی و چندین نفر دیگر را اسم برد. من فکر ... رفتن پشت خط. گفتم چرا رفتن؟ کجا رفتن؟ عملیات هنوز تمو


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ یی هم بودند که quot سین quot هفتم سفره‌ی quot هفت سین quot شان quot سر quot شان بود. آن‌ها جانشان را دادند اما نگذاشتند حتی یک وجب از خاک وطن به دست دشمن برسد. یاد همگی‌شان بخیر tebyan


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ بهش گفتم پسرم حالا می‌موندی، بعد از تمام شدن ت می‌رفتی. محمدرضا گفت مادر صدای هل من ناصر ینصرنی شهید_م ع_حرم شهید_محمد_رضا_دهقان_ ی tebyan


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ عراقی ها تصمیم گرفتند ما را به زیارت حرم حضرت علی و حسین ـ علیهم السلام ـ ببرند، اما وقتی نوبت به اردوگاه ما رسید ی حاضر نشد در زیر پرچم صدام به زیارت برود. ما می گفتیم اگر ما را به زیارت می برید، چرا در شب عاشورا، دو ماه پیش، با ما آن طور رفتار کردید؟ عراقی ها جواب می دادند که آن روز دستور داشتیم شما را بزنیم و امروز هم دستور رسیده که به هر طور ممکن شما را به زیارت ببریم، اما ی به حرف بعثی ها گوش نداد و همه متحد القول شدیم که زیر پرچم صدام


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ طنز جبهه سال ۱۳۵۹ دسته ای از زرین شهر به فرماندهی شهید محمدعلی شاهمرادی در گروه ضربت سنندج خدمت می کردیم. روزی برای انجام یت با یک ماشین سیمرغ عازم اطراف سنندج بودیم حین عبور از رودخانه آب سر شمع ماشین رفت و خاموش شد. شهید شاهمراد به بیسیمچی که تازه کار بود گفت به فرمانده اطلاع بده که یواش تر بروند تا ما برسیم اما با رمز بگو بیسیمچی گفت نمیدانم چه بگویم شهید شاهمراد بیسیم را گرفت و گفت حسین حسین شاهمراد.... آب تو گوش رفته کمی یواش تر... ک


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ جریمه شهید بزرگوار خصوصیات خاصی داشت. هنگامی که در “گیلان غرب” بودیم، ایشان فرمانده‌ی مستقیم ما بود. آن روزها چند اصطلاح از جمله اصطلاح nbsp “خالی بند” در میان بچه‌ها رواج پیدا کرده بود. شهید کلهر، از این اصطلاح و چیزهایی مانند آن خیلی بدش می‌آمد و می‌گفت ان مومن، نباید از این حرف‌ها به هم بزنند. هر که این طور اصطلاح‌ها به خصوص quot خالی بند quot nbsp را به کار می‌برد، تنبیه می‌شد. تنبیه او این بود که از بالای تپه‌ی محل استقرار در گیلا


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ هر وقت می‌خواست برای جوانان یادگاری بنویسد، می‌نوشت quot من کان لله کان الله له quot ؛ هر که با خدا باشد، خدا با اوست... شهید_محمد_ابراهیم_همت


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ سه ساله ی حسین ع مداح شهید غلامعلی رجبی وقتی برای آ ین بار جبهه می رفت به همه ی خانواده قول شفاعت داد. کاملا می دانست که رفتنی شده گفت دیدار ما به قیامت در صف . دخترسه ساله اش راخیلی دوست داشت. او را روی زانو نشانده بود. گفتم تکلیف این بچه چه می شود؟ از جا بلند شد و گفت این فرزند که از سه ساله ی حسین ع عزیزتر که نیست. وقتی به جبهه رفت همه دوستان با اشاره به پایان جنگ می گفتند دیر آمدی کفگیر به ته دیگ رسیده او هم گفت اتفاقا ته دیگ خوشمزه تر اس


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... ما مصطفی را با حاج آقا خوشوقت آشنا کردیم، ولی خودش شده پایه ی مجلس حاج آقا. یک جلسه که دور حاج آقا جمع شده بودیم، مصطفی پرسید «حاج آقا، یه ذکر بده شهید شیم.» حاج آقا گفت «شما اول کارتون رو تموم کنید، بیایید به تون میگم چی کار کنید که شهید شید.» نمی دانم، شاید همان جمله ای که حاج آقا گفت ذکر شهادت بود. حتما مصطفی کارش را تمام کرده بود. رفته بودیم سخنرانی حاج آقا خوش وقت . بعد از سخنرانی دور حاج آقا جمع شدیم. مصطفی پرسید «حاج آقا، ظهور نزد


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... طی عملیات تفحص، در منطقه چیلات، پیکر دو شهید پیدا شد... یکی از این ... نشسته بود و با لباس و تجهیزات کامل به دیوار تکیه داده بود. لباس زمستانی هم تنش بود و سر شهید دیگری را که لای پتو پیچیده شده بود را بر دامن داشت. معلوم بود که شهید درازکش مجروح شده بوده است. خوب، پلاک داشتند، پلاک ها را دیدیم که به صورت پشت سر هم است. 555 و 556 . فهمیدیم که آنها با هم پلاک گرفته اند. معمولا اینها که با هم خیلی رفیق بودند، با هم می رفتند پلاک می گرفتند. اسامی ر


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ بهش می گفتند حسن سرطلا موهای طلایی رنگ و چهره‌ زیبایی داشت شب عملیات ‌گفت من تیر می خورم، خونم رو بمالید به موهام؛ زیاد باهاشون پُز دادم شهید_حسن_فتاحی tebyan


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... شبی از ... تابستان 63، در پادگان شهید «بیگلو اهواز»، شب را میهمان گردان مالک اشتر و آقا مهدی بودم. تا پاسی از شب صحبت یاران سفر کرده بود و پرستوهای آستانه ای، خاطرات پرواز و با هم بودن ها که قند مکرر بود و استخوان لای زخم، از ماندن ما و رفتن آن ها ... در چادر آقا مهدی خو ... دم، هنوز ساعتی به فریضه صبح مانده بود که آقا مهدی طبق عادت از چادر خارج شد. می دانستم برای خواندن ... شب بپا خاسته است. اذان صبح را که شنیدیم، وضو گرفتیم و منتظر شدیم که ...


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... دفعه ی آ ... که داشت می رفت جبهه، گفت مادر تو دعا نمی کنی من شهید بشم. گفتم تو خیلی زخمی شدی. شهید زنده ای. صورتم را بوسید و گفت شب‌های ... که می‌ری مسجد روی ع ... دوستام دست بکش nbsp و بگو جای علی رو باز کنین. دوستاش منتظرش بودند، همان شد آ ... ین دیدارمان. شهید_علی_ماهانی tebyan


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ دعایی که ملائک آمینش را گفتند ‏ عسکری جعفری می‌گوید در عملیات بیت‌المقدس به اتفاق سه نفر از دوستان حضور داشتیم، دو نفرمان 16 ساله بودیم و شهید شروین احمدی 26 ساله بود، همین که پایمان را از محل بیرون گذاشتیم، سایه مسئولانه شهید احمدی رویمان سنگینی کرد، برخوردش مثل برادربزرگ‌ترها شده بود. ما در مرحله دوم عملیات بیت‌المقدس در منطقه «کرخه‌نور» وارد عمل شدیم، ظهر همان روزی که شهید احمدی به شهادت رسید، هر سه نفرمان داخل سنگر نشسته بود


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... همه منتظر بودند ببینند حال مادر شهید چطور می‌شود، بی‌تاب می‌شود؟ گله ای .. حرفی .. اما مادر مصطفی چیزی نگفت و محکم ایستاده بود. پرسیدند quot حالا شما چه می‌کنید؟ quot به علیرضا نوه اش اشاره کرد و گفت quot مصطفایی دیگر تربیت خواهم کرد... شهید_مصطفی_احمدی_روشن tebyanonline


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ لبخند بزن رزمنده شب عملیات بود. حاج اسماعیل حق گو به علی مسگری گفت ببین تیربارچی چه ذکری می گه، که این طوری استوار جلوی تیر و ترکش ایستاده و اصلا ترسی به دلش راه نمیده؟ نزدیک تیربارچی شد و دید داره با خودش می کنه دِرِن، دِرِن، دِرِن، ... آهنگ پلنگ صورتی معلوم بود این آدم قبلا ذکرشو گفته که در مقابل دشمن این گونه شادمانه مرگ رو به بازی گرفته است


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... نهی از منکر یعنی این یه موتور گازی داشت که هر روز صبح و عصر سوارش می‌شد و باهاش میومد مدرسه و برمی‌گشت. یه روز عصر که پشت همین موتور نشسته بود و می‌رفت، رسید به چراغ قرمز. ترمز زد و ایستاد. یه نگاه به دور و برش کرد و موتور رو زد رو جک و رفت بالای موتور و فریاد زد الله اکبر و الله اکــــبر ... نه وقت اذان ظهر بود نه اذان مغرب. اشهد ان لا اله الا الله ... هرکی آقا مجید و نمی‌شناخت غش غش می‌خندید و متلک می‌نداخت و هر ... ی هم می‌شناخت مات و مب


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ آیت الله میرداماد شهید تورجی زاده میگه به شهید تورجی زاده ارادت خاصی داشتم. یه شب به خوابم اومد بهش گفتم محمدرضا این همه از حضرت زهرا سلام الله گفتی و خوندی ثمری برات داشت؟ شهید تورجی زاده هم بلافاصله گفت همین که توی آغوش فرزندش زمان عج جان دادم برام کافیه شهید_محمد_رضا_تورجی_زاده tebyanonline


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ مجید موقع اعزامش به جبهه ۱۸ سالش بود. روز اعزام بهش گفتم مجید من دوست ندارم تو رو دست و پا ش ته ببینما... مواظب خودت باش، نری و درب و داغون برگردی. خندید و گفت نه مامان خی راحت من جوری میرم که دیگه حتی جنازه ام هم به دستت نرسه. به شوخی گفتم لال شی این چه حرفیه میزنی. موقع اعزام مجید اصلاً کنارم نمی‌ماند، من هم دوست داشتم بچه ام مث بقیه ‌ها یه کم کنارم بمونه. هر وقت هم میومد، گونه هام رو می‌گرفت و می‌گفت چیه مامان چرا رنگت پریده؟ چرا ناراح


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... چفیه خونین چند ثانیه‌ای از شهادت شهبازی نمی‌گذشت که حاج همت کنار پیکر او آمد. ترکش تمام صورت شهبازی را مجروح کرده بود. موهای خاکی اش میان لایه‌ای از خون قرار داشت. حاجی به یاد ساعتی پیش افتاد که حاج محمود در سنگر تاکتیکی بود و آ ... ین ... شبش را می‌خواند. چفیه خون آلوده‌اش را از دور گردن او باز کرد و بر صورت مهربانش انداخت، و اندوه ... ن به طرف دیگر دژ رفت، نگاه حاجی که به همدانی افتاد، غم بر اعماق جانش پنجه انداخت. همه نیروها علاقه او


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... آتش دوشکا بر سرمان می‌بارید. محمود ابراهیمی تیربار را برداشت و رفت به طرف تانک هایی که داشتند به طرف ما می‌آمدند. رفت تا آتش دوشکا را خاموش کند، گلوله دوشکا ... ‌اش رو شکافت. افتاد وسط ما و تانک های دشمن. چرخ‌های سرد و سنگین تانک جلو می‌آمد. رسید به محمود. می‌خواست از رویش رد شود. ما که هیچ کاری از دستمان بر نمی‌آمد، فقط چشمانمان را بستیم… در وصیت نامه‌اش نوشته بود خدایا مرا از ناحیه سر چون علی ع ، از گردن چون حسین ع و از پهلو چون زه


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... اوّل صدقه مى داد وقتى مى خواستیم برویم مأموریت، اوّل صدقه مى داد. بعد قرآن را باز مى کرد و یک سوره مى خواند با ترجمه اش. بعدش برنامه سفر را توضیح مى داد و مى گفت که چه کارهایى مشترک است و چه کارهایى انفرادى. وقت آزادمان را هم مى گفت. وارد شهر که مى شدیم، اوّل مى‌رفت گ ... ار ... ، فاتحه مى‌خواند. بعد مى‌رفت سراغ خانواده ... . باهاشان صحبت مى‌کرد. مشکلاتشان را مى‌پرسید و گاهى یادداشت مى‌کرد که اگر بتواند حل کند. بعد مى‌رفتیم سراغ مأموریت


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ اسفند عجب ماهى است ماه پرواز بزرگ مردانی از جنس فرشتگان زمینی؛ شهید_سید_حمید_طباطبایی_مهر م ع حرم 4اسفند شهید_حمید_باکری 6 اسفند شهید_حسین_ ازی 8 اسفند شهید_ _حاج_امینی 10 اسفند شهید_ابراهیم_همت 17 اسفند شهید_حجت_الله_رحیمی 18 اسفند شهید_عبدالحسین_برونسی 23 اسفند شهید_عباس_کریمی 24 اسفند شهید_مهدی_باکری 25 اسفند سالگرد شهادت همگى گرامى باد. شادی روح همه و علی‌الخصوص ی گمنام صلوات nbsp الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَ عَجِّل فَ


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ شهید فخار وصیت کرده بود که قبر من باید خاکی باشد. شهید فخار شهید شد ولی بر اثر توجه نداشتن به وصیت شهید، بر روی قبر شهید سنگ قبر می گذارند. فردای آن روز می‌آیند گ ار، ناگهان می‌بینند که سنگ قبر ش ته، دوباره سنگ قبر برای آن شهید قرار می‌دهند. روز بعد دوباره به گ ار می‌آیند و با کمال تعجب می‌بینند که سنگ قبر ش ته است. شب روز دوم شهید به خواب نزدیکانش می‌آید و می‌گوید مگر من وصیت نکرده‌ام که قبر من خاکی باشد و از آن روز تا الان قبر آن شهی


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ نوجوانی شهید ابراهیم عباسی مادر بهش گفت ابراهیم، سرما اذیتت نمی کنه؟ گفت نه مادر، هوا خیلی سرد نیست. هوا خیلی سرد بود، ولی نمی خواست ما را توی ج بیندازد. دلم نیامد؛ همان روز رفتم و یک کلاه برایش یدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشید و رفت. ظهر که برگشت، بدون کلاه بود گفتم کلاهت کو؟ گفت اگر بگم، دعوام نمی کنی؟ گفتم نه مادر؛ مگه چیکارش کردی؟ گفت یکی از بچه های مدرسه مون با دمپایی میاد؛ امروز سرما خورده بود؛ دیدم کلاه برای اون واجب تره. شهید_ابر


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ شهیدی که سر بی تنش سخن گفت در جاده بصره مشهر شهید quot علی اکبر دهقان quot همین طور که می دوید از پشت از ناحیه سر مورد اصابت قرار گرفت و سرش از پیکر پاکش جدا شد. در همان حال که تنش داشت می دوید، سرش روی زمین غلتید. سر مبارک این شهید حدود پنج دقیقه فریاد quot یاحسین، یاحسین quot سر می داد. همه رزمندگان با مشاهده این صحنه شگفت گریه می د... چند دقیقه بعد از توی کوله پشتی اش وصیتنامه اش را برداشتند، نوشته بود ألسلام علی الرأس المرفوع خدایا من شنیده ام


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ خیلی بهانه‌گیری می‌کرد. دختر کوچکم بود؛ هر چه آرام نمی‌گرفت. خودم هم دلشوره داشتم، نگران حسن بودم. دخترم هم دائم گریه می‌کرد و می‌گفت برویم حرم. بابا آمده حرم. چاره‌ای نداشتم او را برداشتم و به حرم رفتم. سه روزی می‌شد که به خاطر بهانه‌گیری دخترم وضع ما همین‌طور بود. بعدازظهر روز سوم، یکی از اقوام به خانه‌مان آمد و گفت «علیمردانی زخمی‌شده.» دیگر مطمئن بودم که حسن شهید شده. بعدها متوجه شدم همزمان با بهانه‌گیری دخترم پیکر شهید را


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... چند روز قبل از شهادتش، از سردشت می رفتیم باختران. بین حرف هایش گفت «بچه ها من دویست روز روزه بد ... ارم» تعجب کردیم. گفت «شش ساله هیچ جا ده روز نمونده ام که قصد روزه کنم.» وقتی خبر رسید شهید شده، توی حسینیه انگار ز ... له شد. ... ی نمی توانست جلوی بچه ها را ب ... رد. توی سر و ... شان می زدند. چند نفر بی حال شدند و روی دست بردندشان. آ ... مراسم عزاداری، آقای صادقی گفت «شهید، به من س ... بود که دویست روز روزه ی قضا داره. کی حاضره براش این روزه ها رو ب ... ر


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ یه روز تو گردان من و آقا جواد و چندتا از بچه ها گرم گرفته بودیم و داشتیم صحبت می کردیم که حرف از شهادت شد... به آقا جواد گفتم که شما دلت پاکه دعا کن که من شهید شم. یه جمله کوتاه ولی تاثیرگذاری بهم گفت. آقا جواد گفت اگه اینجا شهید شدی که خوش به ح اما اگه نشدی و رفتی تهران تمام سعیتو کن که شهید زندگی کنی اون وقت تو میدون جنگ می نت و شهید میشی. حقیقتش اونجا نفهمیدم آقا جواد چی گفت؛ ولی وقتی بعد از یک ماه برگشتم تازه متوجه توصیه آقا جواد شدم و وق


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

‍یادی_از_  

یادی_از_ هم سلول... با شکنجه نتوانستند چیزی از زبانش بکشند. با یک کمونیست هم‌سلولش د. او هم فهمیده بود عبدالله حساس است. تا آب می‌آوردند یا غذا، اول می‌خورد که عبدالله نتواند بخورد. خواندن و قرآن خواندنِ عبدالله را مس ه می کرد. شب بود. دلش بدجوری گرفته بود. شروع کرد به دعای کمیل خواندن. تا رسید به این جمله «خدایا اگر در قیامت بین من و دوستانت ج اندازی و بین من و دشمنانت جمع کنی، چه خواهد شد» نتوانست خودش را نگه دارد. افتاد به سجده. خیلی گریه کرد.


‍یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ یه شب بارونی بود. فرداش حمید امتحان داشت. رفتم تو حیاط و شروع به شستن، همین‌طور که داشتم لباس می‌شستم دیدم حمید اومده پشت سرم ایستاده. گفتم اینجا چیکار می‌کنی؟ مگه فردا امتحان نداری؟ دو زانو کنار حوض نشست و دست‌های یخ زدمو از تو تشت بیرون آورد و گفت ازت خج می‌کشم. من نتونستم اون زندگی که در شأن تو باشه برات فراهم کنم. دختری که تو خونه باباش با ماشین لباسشویی لباس می‌شسته حالا نباید تو این هوای سرد مجبور باشه... حرفشو قطع و گفتم من مج


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ حرام است حرام نگذاشت تالار بگیریم؛ ما هم تمام مجالس را در منزل گرفتیم. خانم‌ها دور تا دور نشسته بودند و طبق رسم، داماد باید می‌آمد کنار عروس می‌نشست تا هدایای خانواده‌ها تقدیم‌شان شود. گفتم مادر جان عروسی است همه منتظر هستند چرا نمی‌آیی؟ اگر نیایی فکر می‌کنند عیبی داری گفت نه هر فکری می‌خواهند ند از نظر درست نیست جایی بروم که این همه خانم آنجا جمع هستند. کنترل نگاه‌ها در این شرایط سخت است سخت شهید_حسن_آقاسی_زاده_شعرباف nbsp شهاب


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... گنجشکی که نشانی از ... آورد شهید علیرضا خاکپور از ... ان شهید «لشکر پنج نصر ... اسان» از خطه گلستان، روستای پیرواش، متولد سال ۱۳۴۵، از خانواده ای روستائی و کشاورز، متاهل، وقتی «سمانه» تنها دخترش، «هشت ماهه» بود، در ششم اسفند سال «۱۳۶۵»در عملیات «کربلای پنج» مظلومانه شهید شد. شهید علیرضا خاکپور؛ در دفترچه خاطراتش آورده است منطقه ای چند بار بین ما و عراقی ها، توی شلمچه دست به دست شد. نشسته بودم جلوی سنگر که گنجشکی آمد، چند متری ام روی ت


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ قهرمان گمنام بم… همان روز اول ز له خودش را به فرودگاه بم رساند. تمام امکانات نیروی هوایی را هم برد و در آنجا مستقر کرد. بیش از ده هزار مجروح را به بیمارستان های تهران،کرمان و اصفهان و سایر شهرستان‌ها رساند و جان هزاران نفر را نجات داد. کنار باند فرودگاه توی یک ماشین لندکروز، بی‌سیم کار گذاشته بود. مرتب با خلبانان و کادر پرواز و امدادرسان‌ها حرف می‌زد؛ مثل زمان جنگ. قبل از صبح که بیدار شدم، نگاهی به باند فرودگاه انداختم، دیدم هنوز ا


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب
    
All rights reserved. © weblogyar 2016 Run in 1.009 seconds
RSS