جستجو ها
است؟ اندروید لوگوی الهام گرفته گرفته است؟ لوگو کیست می‌دانید طراح مشهور روبات لوگوی مشهور روبات seo powersuite keygen 2014 chevy جهان شوروی پیش‌بینی دیوار کمونیسم اتحاد دیوار پولادینی موزه‌های تاریخ جماهیر شوروی اتحاد جماهیر اتحاد جماهیر شوروی به چه علت خواجه نصیر الدین طوسی ایه 18 سوره کهف را نوشته روی قبر خیمه ب است خیمه عصبانیت کنترل باعث وقفه عصبانی کاری کنترل عصبانیت باعث عصبانیت دلیل عصبانیت احساس عصبانیت برای کنترل برای کنترل عصبانیت خدایا ساله خوبى ایمان امشب گرفتن ساله خوبى اگر که بناست درختی قد بکشد آزمون ریاضی پنجم علوم سوالات پنجم آزمون عربستان همکاری هسته مقامات سعودی عربستان سعودی مقامات سعودی حریم هوایی سعودی برای ناوگان هوایی زمان برگزاری انتخابات پاو وینت هندسه رموز در مقابر ایرانی ی پروژه حکمت هنر ی sd_3030 زبان بابایی شهید روایت فرستاد خانه شهید بابایی چرم سازان مازندران سایت مفید شخصی مصطفی محمدی میرشکار در اجتماع روز قدس مردم آمل اگر اسراییل غلطی کند فرزندان ایران ی آن را از روی زم i lied ترتیل جزء سی با صدای منشاوی anti estekbar بدنبال پیگیری صتدلی داغ نکته حافظ تزکیه مقاومت پایگاه بسیج پایگاه مقاومت بسیج تزکیه مقاومت بسیج کتاب اصول اعتقادی شیعه کلینی کامل ال کلینی زمین شود، اهریمنان خواهند جهان خویش زمین خواهند مهدی موعود سایر ادیان پس چرا خودمان را خسته کنیم 301_65 ز خود باز ری هم خودخوری تخت خواب دارکوب نرفتم میدم بنده سختی دوست داشت همیشه دوست !!! آهنگ اسراییلی ک حامد پهلان ملو !!! و خونده بنام بغلم کن بازی محصور در آتش با خواهرم تمام آبی‌های جهان را گم کرده‌ام انگار انسان ها تنها حیواناتی هستند که عهدی مکتوب زبانی برای وفاداری می بندند بیمارستان خوروبیابانک شهرستان بهره مردم تختخو بهره برداری شهرستان خوروبیابانک بیمارستان مجهز حوادث جاده مردم شهرستان جام جهانی و تعداد فرزند؟ مقاله فرآیند تولید کنسرو و رب گوجه فرنگی برنامه هفتگی علمی کاربردی چابهار بازی team awesome pro اهنگ تو بیا بغلم کن یه ماچ از لبم کن تعداد کارمندان سامسونگ از مجموع کارکنان گوگل، اپل مایکروسافت بیشتر است این شبها علی علیه السلام پنبه توپی نمره لینک اهنگ رامین مهری به نام خبر هادین مه جان یار دستگاه فرستنده و رنده صوت و تصویر و دیتا و کد با کیفیت بالا تعریف معا رفتار های روزمره مواد مخدر کمیکال چیست زن‌ها درِ یخچال نیستند دیوانه عاقل listlistlistگزارش تمرینات در بلهاتوف تحقیق علوم دوم ابت محیط زیست سالم تولید دستگاه گردید قطعات شرکت تجهیزات تولید قطعات قطعات صنعتی ماشین آلات شرکت صنایع تجهیزات آزمایشگاه تولید قطعات صنعتی کنسرت شکارچی موسیقی کمانچه سالن شکارچی شهاب خا ار کمانچه لرستان فرشاد سیفی، موسیقی لرستان هم‌نوازی کمانچه‌نوازان لرست بازی جنگی هستیم crusader قلعه جدید stronghold crusader بازی stronghold افزایش یافته روبرو هستیم بازی بازی stronghold crusader معرفی کتاب محض اطلاع تحلیل محتوای یادداشت‌های عَلَم مادرم میخواد بهار روزها وقتی بزرگ سرعت انسان کلمه بعد از صلات در قران آیا می‌دانستید پالسی لامینوس دقیق نقطه طلایاب لامینوس 30000 پالسی دقیق فیاب پالسی طلایاب لامینوس محصولات شعبه پیشگیری از مشکلات و آسیب های اجتماعی نوپدید خانواده پیشنهاد و منابع بازدید دبیرستان دخترانه استشنائی شهید مطهری شهرایلام از کتابخانه صاحب دل اسفندی تازه شیعه جوان تازه دلت نمیخاد فاطمه مربّی خودش اینها اوّل زند سلام الله اوّل زند الله علیها مدعی هستیم زهرا سلام رَضیتُ بِاللهِ رَبّا تعمیر وعیب ی کولر اسپلیت خودتان محدود مدیر تغییرات نکنید کارمندانتان برای انجام انجام کارهای محدود نکنید تغییراتی احساس برای آنها برای انجام کارهای رتبه های سال قبل و محل قبولی ارشد صنایع غذایی چهی مستحق است؟ اندروید ۵ به صورت رسمی برای تلفن هوشمند lg g3 خاورمیانه منتشر شد ثبت نام علمی کاربردی human rights کوره پاتیلی lf 1575 1605 1608 1586 1588 plc 1608 1576 1585 1602 1589 1606 1593 1578 1740 1583 1585 اسناد افراد باند اراضی اعضاء مشکلات کاربری اراضی برخورد قاطع قاطع دستگاه تغییر کاربری سازمان‌های تی تغییر کاربری اراضی چند اختراع الهام گرفته شده ازافرینش اعلام نتایج مسابقه خاطره نویسی هفته کتاب پاو وینت بررسی بیماری های سیب مردها، خاک بر سر می کنند تزیین تابلوهای داخل سالن دبستان بازی اژدها سواران برک خانه رضا ع در ترکمنستان غزلی زیبا از پروفسور هشترودی ریاضی دان فقید معاصر بیماران خدمات شخصی hossein beigi چهارشنبه تعطیل مدارس است؟ تعطیلی اعلام تعطیل است؟ تعطیلی مدارس الله هاشمی تعطیل اعلام مدارس چهارشنبه تعطیلی مدارس تهران summer but زیتون روغن‎گیری روغن روغن‎های درخصوص اسیدیته روغن زیتون پراید وابسته عامل اسیدیته کیفیت روغن تبلت چینی ccit فایل تبلت چینی برای تبلت آهنگ میعادگاه عاشقان بی توجهی مسوولین مشاجره تور کلودفلر بر سر ترافیک م ب روسیه بیمارستان موقعیت وزارت صحرایی آذرماه بیمارستان صحرایی وزارت موقعیت اوایل آذرماه اضطراری روسیه صحرایی وزارت صحرایی وزارت موقعی سلام دوستش دارم هنوزم دوستش
برترین ها


یادی_از_

یادی_از_  

یادی_از_ وقت ناهار رفتم پشت یه تپه و با تعجب دیدم کاظم روی خاک نشسته و لبه‌های نان رو از روی زمین برمی‌داره، تمیز می‌کنه و می‌خوره. اونقدر ناراحت... شهید_کاظم_ _رستگار


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ بهش گفتم پسرم حالا می‌موندی، بعد از تمام شدن ت می‌رفتی. محمدرضا گفت مادر صدای هل من ناصر ینصرنی شهید_م ع_حرم شهید_محمد_رضا_دهقان_ ی tebyan


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ لبخند بزن رزمنده شب عملیات بود. حاج اسماعیل حق گو به علی مسگری گفت ببین تیربارچی چه ذکری می گه، که این طوری استوار جلوی تیر و ترکش ایستاده و اصلا ترسی به دلش راه نمیده؟ نزدیک تیربارچی شد و دید داره با خودش می کنه دِرِن، دِرِن، دِرِن، ... آهنگ پلنگ صورتی معلوم بود این آدم قبلا ذکرشو گفته که در مقابل دشمن این گونه شادمانه مرگ رو به بازی گرفته است


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ یی هم بودند که quot سین quot هفتم سفره‌ی quot هفت سین quot شان quot سر quot شان بود. آن‌ها جانشان را دادند اما نگذاشتند حتی یک وجب از خاک وطن به دست دشمن برسد. یاد همگی‌شان بخیر tebyan


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... دفعه ی آ ... که داشت می رفت جبهه، گفت مادر تو دعا نمی کنی من شهید بشم. گفتم تو خیلی زخمی شدی. شهید زنده ای. صورتم را بوسید و گفت شب‌های ... که می‌ری مسجد روی ع ... دوستام دست بکش nbsp و بگو جای علی رو باز کنین. دوستاش منتظرش بودند، همان شد آ ... ین دیدارمان. شهید_علی_ماهانی tebyan


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ آیت الله میرداماد شهید تورجی زاده میگه به شهید تورجی زاده ارادت خاصی داشتم. یه شب به خوابم اومد بهش گفتم محمدرضا این همه از حضرت زهرا سلام الله گفتی و خوندی ثمری برات داشت؟ شهید تورجی زاده هم بلافاصله گفت همین که توی آغوش فرزندش زمان عج جان دادم برام کافیه شهید_محمد_رضا_تورجی_زاده tebyanonline


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ یه شب بارونی بود. فرداش حمید امتحان داشت. رفتم تو حیاط و شروع به شستن، همین‌طور که داشتم لباس می‌شستم دیدم حمید اومده پشت سرم ایستاده. گفتم اینجا چیکار می‌کنی؟ مگه فردا امتحان نداری؟ دو زانو کنار حوض نشست و دست‌های یخ زدمو از تو تشت بیرون آورد و گفت ازت خج می‌کشم. من نتونستم اون زندگی که در شأن تو باشه برات فراهم کنم. دختری که تو خونه باباش با ماشین لباسشویی لباس می‌شسته حالا نباید تو این هوای سرد مجبور باشه... حرفشو قطع و گفتم من مج


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... آتش دوشکا بر سرمان می‌بارید. محمود ابراهیمی تیربار را برداشت و رفت به طرف تانک هایی که داشتند به طرف ما می‌آمدند. رفت تا آتش دوشکا را خاموش کند، گلوله دوشکا ... ‌اش رو شکافت. افتاد وسط ما و تانک های دشمن. چرخ‌های سرد و سنگین تانک جلو می‌آمد. رسید به محمود. می‌خواست از رویش رد شود. ما که هیچ کاری از دستمان بر نمی‌آمد، فقط چشمانمان را بستیم… در وصیت نامه‌اش نوشته بود خدایا مرا از ناحیه سر چون علی ع ، از گردن چون حسین ع و از پهلو چون زه


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... اوّل صدقه مى داد وقتى مى خواستیم برویم مأموریت، اوّل صدقه مى داد. بعد قرآن را باز مى کرد و یک سوره مى خواند با ترجمه اش. بعدش برنامه سفر را توضیح مى داد و مى گفت که چه کارهایى مشترک است و چه کارهایى انفرادى. وقت آزادمان را هم مى گفت. وارد شهر که مى شدیم، اوّل مى‌رفت گ ... ار ... ، فاتحه مى‌خواند. بعد مى‌رفت سراغ خانواده ... . باهاشان صحبت مى‌کرد. مشکلاتشان را مى‌پرسید و گاهى یادداشت مى‌کرد که اگر بتواند حل کند. بعد مى‌رفتیم سراغ مأموریت


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... همه منتظر بودند ببینند حال مادر شهید چطور می‌شود، بی‌تاب می‌شود؟ گله ای .. حرفی .. اما مادر مصطفی چیزی نگفت و محکم ایستاده بود. پرسیدند quot حالا شما چه می‌کنید؟ quot به علیرضا نوه اش اشاره کرد و گفت quot مصطفایی دیگر تربیت خواهم کرد... شهید_مصطفی_احمدی_روشن tebyanonline


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ یه روز تو گردان من و آقا جواد و چندتا از بچه ها گرم گرفته بودیم و داشتیم صحبت می کردیم که حرف از شهادت شد... به آقا جواد گفتم که شما دلت پاکه دعا کن که من شهید شم. یه جمله کوتاه ولی تاثیرگذاری بهم گفت. آقا جواد گفت اگه اینجا شهید شدی که خوش به ح اما اگه نشدی و رفتی تهران تمام سعیتو کن که شهید زندگی کنی اون وقت تو میدون جنگ می نت و شهید میشی. حقیقتش اونجا نفهمیدم آقا جواد چی گفت؛ ولی وقتی بعد از یک ماه برگشتم تازه متوجه توصیه آقا جواد شدم و وق


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... چند روز قبل از شهادتش، از سردشت می رفتیم باختران. بین حرف هایش گفت «بچه ها من دویست روز روزه بد ... ارم» تعجب کردیم. گفت «شش ساله هیچ جا ده روز نمونده ام که قصد روزه کنم.» وقتی خبر رسید شهید شده، توی حسینیه انگار ز ... له شد. ... ی نمی توانست جلوی بچه ها را ب ... رد. توی سر و ... شان می زدند. چند نفر بی حال شدند و روی دست بردندشان. آ ... مراسم عزاداری، آقای صادقی گفت «شهید، به من س ... بود که دویست روز روزه ی قضا داره. کی حاضره براش این روزه ها رو ب ... ر


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ حرام است حرام نگذاشت تالار بگیریم؛ ما هم تمام مجالس را در منزل گرفتیم. خانم‌ها دور تا دور نشسته بودند و طبق رسم، داماد باید می‌آمد کنار عروس می‌نشست تا هدایای خانواده‌ها تقدیم‌شان شود. گفتم مادر جان عروسی است همه منتظر هستند چرا نمی‌آیی؟ اگر نیایی فکر می‌کنند عیبی داری گفت نه هر فکری می‌خواهند ند از نظر درست نیست جایی بروم که این همه خانم آنجا جمع هستند. کنترل نگاه‌ها در این شرایط سخت است سخت شهید_حسن_آقاسی_زاده_شعرباف nbsp شهاب


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ قهرمان گمنام بم… همان روز اول ز له خودش را به فرودگاه بم رساند. تمام امکانات نیروی هوایی را هم برد و در آنجا مستقر کرد. بیش از ده هزار مجروح را به بیمارستان های تهران،کرمان و اصفهان و سایر شهرستان‌ها رساند و جان هزاران نفر را نجات داد. کنار باند فرودگاه توی یک ماشین لندکروز، بی‌سیم کار گذاشته بود. مرتب با خلبانان و کادر پرواز و امدادرسان‌ها حرف می‌زد؛ مثل زمان جنگ. قبل از صبح که بیدار شدم، نگاهی به باند فرودگاه انداختم، دیدم هنوز ا


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ شهید فخار وصیت کرده بود که قبر من باید خاکی باشد. شهید فخار شهید شد ولی بر اثر توجه نداشتن به وصیت شهید، بر روی قبر شهید سنگ قبر می گذارند. فردای آن روز می‌آیند گ ار، ناگهان می‌بینند که سنگ قبر ش ته، دوباره سنگ قبر برای آن شهید قرار می‌دهند. روز بعد دوباره به گ ار می‌آیند و با کمال تعجب می‌بینند که سنگ قبر ش ته است. شب روز دوم شهید به خواب نزدیکانش می‌آید و می‌گوید مگر من وصیت نکرده‌ام که قبر من خاکی باشد و از آن روز تا الان قبر آن شهی


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... شهیدی که نشانی مزارش را برای مادرش نوشت آی اردشیر جان، مادر به فدایت. بیا زن ب ... ر، خندید و گفت آدرس می‌خوای مادر؟ گفتم بله که آدرس می‌خوام پسرگلم، یک برگه کاغذ گرفت، نوشت، گفتم بخوان. خواند «اول خیابان لاهیجان، گ ... ار ... ء قطعه ۲۵۵» روز آ ... ی که داشت می رفت، یک انگشتری توی دستش بود، از یک شهیدی اهل مازندران یادگاری گرفته بود. رفیق جان در جانی‌اش بود. انگشتر را داد به من، گفت جانم به قربانت مادر، این یادگار رفیق شهیدم است. پدرش نمی


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... ﺟﻠﻮﯼ ﺍﯾﻮﺍﻥ ﺑﻨﺪ ﭘﻮﺗﯿﻦ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺴﺖ… ﻭ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﯿﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﮔﻔﺖ ﺣﻼﻟﻢ ﮐﻨﯿﺪ. ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ quot ﺑﻤﺎﻥ، ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﮕﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﭘﺪﺭ ﺷﻮﯼ quot حبیب الله ﮔﻔﺖ quot ﻭﺿﻊ ﮐﺮﺩﺳﺘﺎﻥ ﻧﺎﺟﻮﺭ ﺍﺳﺖ ﺻﺪﺍﻡ ﻭ ﮔﺮﻭﻫﮏﻫﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﻇﻠﻢ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﻭﻡ quot ﻭ ﺭﻓﺖ. ﻭﻗﺖ ﺭﻓﺘﻦ ﮔﻔﺖ quot ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﯾﻢ ﻣﺤﺪﺛﻪ quot ﺩﺭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺗﻤﺎﺱ ﺗﻠﻔﻨﯽﺍﺵ ﻫ


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ بعد از عملیات بیت‌المقدس و فتح مشهر زمانی که خدمت حضرت شرفیاب شدیم حاج احمد nbsp از ناحیه پا مجروح شده بود و عصا در دست داشت. وقتی که خدمت رسیدیم ایشان با ملاقات خصوصی هم داشت برای عرض گزارش. زمانی که از خدمت برمی‌گشت دیدم که برادر احمد عصا در دست ندارد و خیلی سریع و خیلی خوب دارد حرکت می‌کند و اصلاَ احساس ناراحتی نمی‌کند. من از ایشان پرسیدم که عصا را چه کردی؟ گفت زمانی که خدمت بودم پرسیدند که پایت چه شده است گفتم که مجروح و زخمی هستم. ح


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... انباردار مهدی باکری انباردار جدید لشکر گفت یه ... اینجاست که عوض ده تا کارگر کار می کنه، میشه این نیرو رو بدی به من؟ بهش گفتم کو؟ کجاست؟ گفت همون که داره گونی ها رو دو تا دو تا می بره تو انبار نگاه ... ببینم کیه؛ گونی ها جلوی صورتش بود و چهره اش دیده نمی شد. رفتم نزدیک تر، نیم‌رخش رو که دیدم خشکم زد. فرمانده ی لشکر عملیاتی بود. تا من رو دید، با چشم و ابرو اشاره کرد چیزی نگم، دل توی دلم نبود؛ اما دستور بالاترین مقام بود. گونی ها که تموم شد،


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ سالروز شهادت عباس کریمی اولین عملیات تیپ محمد رسول‌الله «صلوات ‌الله علیه» فتح‌المبین بود. این عملیات یک ویژگی دارد که باید در تاریخ ایران ثبت شود؛ آن هم تصرف توپخانه عراق بدون شلیک حتی یک گلوله است. عملیات شناسایی این توپخانه که مست م نفوذ در دل دشمن و رفتن به عقبه آن‌ها بود، طبعا بر عهده واحد اطلاعات و عملیات قرار می‌گرفت. عباس هم که کشته مرده این کارها بود. نتیجه کار هم آنقدر درخشان بود که چشم همه را خیره کرد، و بیشتر از همه چشم


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ وقت ناهار رفتم پشت یه تپه و با تعجب دیدم کاظم روی خاک نشسته و لبه‌های نان رو از روی زمین برمی‌داره، تمیز می‌کنه و می‌خوره. اونقدر ناراحت... شهید_کاظم_ _رستگار


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ نوجوانی شهید ابراهیم عباسی مادر بهش گفت ابراهیم، سرما اذیتت نمی کنه؟ گفت نه مادر، هوا خیلی سرد نیست. هوا خیلی سرد بود، ولی نمی خواست ما را توی ج بیندازد. دلم نیامد؛ همان روز رفتم و یک کلاه برایش یدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشید و رفت. ظهر که برگشت، بدون کلاه بود گفتم کلاهت کو؟ گفت اگر بگم، دعوام نمی کنی؟ گفتم نه مادر؛ مگه چیکارش کردی؟ گفت یکی از بچه های مدرسه مون با دمپایی میاد؛ امروز سرما خورده بود؛ دیدم کلاه برای اون واجب تره. شهید_ابر


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ کی بر می گردی؟ دفعه آ که داشت می رفت جبهه ازش پرسیدم علیرضا جون کی بر می‌گردی مادر؟ صورت نازش را بلند کرد نگاهش با نگاهم جفت شد بعد سرش انداخت پایین و گفت هر وقت که راه کربلا باز شد شو دستش گرفت، تو انتهای کوچه دلواپسی های من ذره ذره محو شد عملیات والفجر یک بچم شده بود مسئول دسته دوم گروهان حضرت ابالفضل علیه السلام تو همون عملیات، عزیز دلم علیرضای رشیدم شهید شد. آخ مادر جون دلم هنوز می‌سوزه شانزده سالش تازه تموم شده بود شانزده سالم طو


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... بی‌معرفت‌ها رفتند ظهر عملیات مطلع الفجر پائین مقر یک رودخانه کوچکی داشت. یوسف آمده بود و داشت دست و صورت خودش را آب می زد. رفتم کنارش و از احوالش جویا شدم. گفتم «یوسف چه خبر؟» جواب داد «بی‌معرفت‌ها رفتن» متعجب پرسیدم کیا رفتن؟ گفت «بی‌معرفت‌ها رفتن» سؤال ... «یوسف کی؟ چی داری می گی؟» گفت کاظم سرخ پر، محسن برادرش ، حسن عشقیان، اسماعیل یاسینی و چندین نفر دیگر را اسم برد. من فکر ... رفتن پشت خط. گفتم چرا رفتن؟ کجا رفتن؟ عملیات هنوز تمو


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ یی هم بودند که quot سین quot هفتم سفره‌ی quot هفت سین quot شان quot سر quot شان بود. آن‌ها جانشان را دادند اما نگذاشتند حتی یک وجب از خاک وطن به دست دشمن برسد. یاد همگی‌شان بخیر tebyan


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ بهش گفتم پسرم حالا می‌موندی، بعد از تمام شدن ت می‌رفتی. محمدرضا گفت مادر صدای هل من ناصر ینصرنی شهید_م ع_حرم شهید_محمد_رضا_دهقان_ ی tebyan


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ عراقی ها تصمیم گرفتند ما را به زیارت حرم حضرت علی و حسین ـ علیهم السلام ـ ببرند، اما وقتی نوبت به اردوگاه ما رسید ی حاضر نشد در زیر پرچم صدام به زیارت برود. ما می گفتیم اگر ما را به زیارت می برید، چرا در شب عاشورا، دو ماه پیش، با ما آن طور رفتار کردید؟ عراقی ها جواب می دادند که آن روز دستور داشتیم شما را بزنیم و امروز هم دستور رسیده که به هر طور ممکن شما را به زیارت ببریم، اما ی به حرف بعثی ها گوش نداد و همه متحد القول شدیم که زیر پرچم صدام


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ جریمه شهید بزرگوار خصوصیات خاصی داشت. هنگامی که در “گیلان غرب” بودیم، ایشان فرمانده‌ی مستقیم ما بود. آن روزها چند اصطلاح از جمله اصطلاح nbsp “خالی بند” در میان بچه‌ها رواج پیدا کرده بود. شهید کلهر، از این اصطلاح و چیزهایی مانند آن خیلی بدش می‌آمد و می‌گفت ان مومن، نباید از این حرف‌ها به هم بزنند. هر که این طور اصطلاح‌ها به خصوص quot خالی بند quot nbsp را به کار می‌برد، تنبیه می‌شد. تنبیه او این بود که از بالای تپه‌ی محل استقرار در گیلا


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ سه ساله ی حسین ع مداح شهید غلامعلی رجبی وقتی برای آ ین بار جبهه می رفت به همه ی خانواده قول شفاعت داد. کاملا می دانست که رفتنی شده گفت دیدار ما به قیامت در صف . دخترسه ساله اش راخیلی دوست داشت. او را روی زانو نشانده بود. گفتم تکلیف این بچه چه می شود؟ از جا بلند شد و گفت این فرزند که از سه ساله ی حسین ع عزیزتر که نیست. وقتی به جبهه رفت همه دوستان با اشاره به پایان جنگ می گفتند دیر آمدی کفگیر به ته دیگ رسیده او هم گفت اتفاقا ته دیگ خوشمزه تر اس


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... ما مصطفی را با حاج آقا خوشوقت آشنا کردیم، ولی خودش شده پایه ی مجلس حاج آقا. یک جلسه که دور حاج آقا جمع شده بودیم، مصطفی پرسید «حاج آقا، یه ذکر بده شهید شیم.» حاج آقا گفت «شما اول کارتون رو تموم کنید، بیایید به تون میگم چی کار کنید که شهید شید.» نمی دانم، شاید همان جمله ای که حاج آقا گفت ذکر شهادت بود. حتما مصطفی کارش را تمام کرده بود. رفته بودیم سخنرانی حاج آقا خوش وقت . بعد از سخنرانی دور حاج آقا جمع شدیم. مصطفی پرسید «حاج آقا، ظهور نزد


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... طی عملیات تفحص، در منطقه چیلات، پیکر دو شهید پیدا شد... یکی از این ... نشسته بود و با لباس و تجهیزات کامل به دیوار تکیه داده بود. لباس زمستانی هم تنش بود و سر شهید دیگری را که لای پتو پیچیده شده بود را بر دامن داشت. معلوم بود که شهید درازکش مجروح شده بوده است. خوب، پلاک داشتند، پلاک ها را دیدیم که به صورت پشت سر هم است. 555 و 556 . فهمیدیم که آنها با هم پلاک گرفته اند. معمولا اینها که با هم خیلی رفیق بودند، با هم می رفتند پلاک می گرفتند. اسامی ر


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... شبی از ... تابستان 63، در پادگان شهید «بیگلو اهواز»، شب را میهمان گردان مالک اشتر و آقا مهدی بودم. تا پاسی از شب صحبت یاران سفر کرده بود و پرستوهای آستانه ای، خاطرات پرواز و با هم بودن ها که قند مکرر بود و استخوان لای زخم، از ماندن ما و رفتن آن ها ... در چادر آقا مهدی خو ... دم، هنوز ساعتی به فریضه صبح مانده بود که آقا مهدی طبق عادت از چادر خارج شد. می دانستم برای خواندن ... شب بپا خاسته است. اذان صبح را که شنیدیم، وضو گرفتیم و منتظر شدیم که ...


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... دفعه ی آ ... که داشت می رفت جبهه، گفت مادر تو دعا نمی کنی من شهید بشم. گفتم تو خیلی زخمی شدی. شهید زنده ای. صورتم را بوسید و گفت شب‌های ... که می‌ری مسجد روی ع ... دوستام دست بکش nbsp و بگو جای علی رو باز کنین. دوستاش منتظرش بودند، همان شد آ ... ین دیدارمان. شهید_علی_ماهانی tebyan


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... همه منتظر بودند ببینند حال مادر شهید چطور می‌شود، بی‌تاب می‌شود؟ گله ای .. حرفی .. اما مادر مصطفی چیزی نگفت و محکم ایستاده بود. پرسیدند quot حالا شما چه می‌کنید؟ quot به علیرضا نوه اش اشاره کرد و گفت quot مصطفایی دیگر تربیت خواهم کرد... شهید_مصطفی_احمدی_روشن tebyanonline


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ لبخند بزن رزمنده شب عملیات بود. حاج اسماعیل حق گو به علی مسگری گفت ببین تیربارچی چه ذکری می گه، که این طوری استوار جلوی تیر و ترکش ایستاده و اصلا ترسی به دلش راه نمیده؟ نزدیک تیربارچی شد و دید داره با خودش می کنه دِرِن، دِرِن، دِرِن، ... آهنگ پلنگ صورتی معلوم بود این آدم قبلا ذکرشو گفته که در مقابل دشمن این گونه شادمانه مرگ رو به بازی گرفته است


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... نهی از منکر یعنی این یه موتور گازی داشت که هر روز صبح و عصر سوارش می‌شد و باهاش میومد مدرسه و برمی‌گشت. یه روز عصر که پشت همین موتور نشسته بود و می‌رفت، رسید به چراغ قرمز. ترمز زد و ایستاد. یه نگاه به دور و برش کرد و موتور رو زد رو جک و رفت بالای موتور و فریاد زد الله اکبر و الله اکــــبر ... نه وقت اذان ظهر بود نه اذان مغرب. اشهد ان لا اله الا الله ... هرکی آقا مجید و نمی‌شناخت غش غش می‌خندید و متلک می‌نداخت و هر ... ی هم می‌شناخت مات و مب


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ آیت الله میرداماد شهید تورجی زاده میگه به شهید تورجی زاده ارادت خاصی داشتم. یه شب به خوابم اومد بهش گفتم محمدرضا این همه از حضرت زهرا سلام الله گفتی و خوندی ثمری برات داشت؟ شهید تورجی زاده هم بلافاصله گفت همین که توی آغوش فرزندش زمان عج جان دادم برام کافیه شهید_محمد_رضا_تورجی_زاده tebyanonline


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ مجید موقع اعزامش به جبهه ۱۸ سالش بود. روز اعزام بهش گفتم مجید من دوست ندارم تو رو دست و پا ش ته ببینما... مواظب خودت باش، نری و درب و داغون برگردی. خندید و گفت نه مامان خی راحت من جوری میرم که دیگه حتی جنازه ام هم به دستت نرسه. به شوخی گفتم لال شی این چه حرفیه میزنی. موقع اعزام مجید اصلاً کنارم نمی‌ماند، من هم دوست داشتم بچه ام مث بقیه ‌ها یه کم کنارم بمونه. هر وقت هم میومد، گونه هام رو می‌گرفت و می‌گفت چیه مامان چرا رنگت پریده؟ چرا ناراح


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... چفیه خونین چند ثانیه‌ای از شهادت شهبازی نمی‌گذشت که حاج همت کنار پیکر او آمد. ترکش تمام صورت شهبازی را مجروح کرده بود. موهای خاکی اش میان لایه‌ای از خون قرار داشت. حاجی به یاد ساعتی پیش افتاد که حاج محمود در سنگر تاکتیکی بود و آ ... ین ... شبش را می‌خواند. چفیه خون آلوده‌اش را از دور گردن او باز کرد و بر صورت مهربانش انداخت، و اندوه ... ن به طرف دیگر دژ رفت، نگاه حاجی که به همدانی افتاد، غم بر اعماق جانش پنجه انداخت. همه نیروها علاقه او


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... آتش دوشکا بر سرمان می‌بارید. محمود ابراهیمی تیربار را برداشت و رفت به طرف تانک هایی که داشتند به طرف ما می‌آمدند. رفت تا آتش دوشکا را خاموش کند، گلوله دوشکا ... ‌اش رو شکافت. افتاد وسط ما و تانک های دشمن. چرخ‌های سرد و سنگین تانک جلو می‌آمد. رسید به محمود. می‌خواست از رویش رد شود. ما که هیچ کاری از دستمان بر نمی‌آمد، فقط چشمانمان را بستیم… در وصیت نامه‌اش نوشته بود خدایا مرا از ناحیه سر چون علی ع ، از گردن چون حسین ع و از پهلو چون زه


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... اوّل صدقه مى داد وقتى مى خواستیم برویم مأموریت، اوّل صدقه مى داد. بعد قرآن را باز مى کرد و یک سوره مى خواند با ترجمه اش. بعدش برنامه سفر را توضیح مى داد و مى گفت که چه کارهایى مشترک است و چه کارهایى انفرادى. وقت آزادمان را هم مى گفت. وارد شهر که مى شدیم، اوّل مى‌رفت گ ... ار ... ، فاتحه مى‌خواند. بعد مى‌رفت سراغ خانواده ... . باهاشان صحبت مى‌کرد. مشکلاتشان را مى‌پرسید و گاهى یادداشت مى‌کرد که اگر بتواند حل کند. بعد مى‌رفتیم سراغ مأموریت


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ اسفند عجب ماهى است ماه پرواز بزرگ مردانی از جنس فرشتگان زمینی؛ شهید_سید_حمید_طباطبایی_مهر م ع حرم 4اسفند شهید_حمید_باکری 6 اسفند شهید_حسین_ ازی 8 اسفند شهید_ _حاج_امینی 10 اسفند شهید_ابراهیم_همت 17 اسفند شهید_حجت_الله_رحیمی 18 اسفند شهید_عبدالحسین_برونسی 23 اسفند شهید_عباس_کریمی 24 اسفند شهید_مهدی_باکری 25 اسفند سالگرد شهادت همگى گرامى باد. شادی روح همه و علی‌الخصوص ی گمنام صلوات nbsp الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَ عَجِّل فَ


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ شهید فخار وصیت کرده بود که قبر من باید خاکی باشد. شهید فخار شهید شد ولی بر اثر توجه نداشتن به وصیت شهید، بر روی قبر شهید سنگ قبر می گذارند. فردای آن روز می‌آیند گ ار، ناگهان می‌بینند که سنگ قبر ش ته، دوباره سنگ قبر برای آن شهید قرار می‌دهند. روز بعد دوباره به گ ار می‌آیند و با کمال تعجب می‌بینند که سنگ قبر ش ته است. شب روز دوم شهید به خواب نزدیکانش می‌آید و می‌گوید مگر من وصیت نکرده‌ام که قبر من خاکی باشد و از آن روز تا الان قبر آن شهی


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ نوجوانی شهید ابراهیم عباسی مادر بهش گفت ابراهیم، سرما اذیتت نمی کنه؟ گفت نه مادر، هوا خیلی سرد نیست. هوا خیلی سرد بود، ولی نمی خواست ما را توی ج بیندازد. دلم نیامد؛ همان روز رفتم و یک کلاه برایش یدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشید و رفت. ظهر که برگشت، بدون کلاه بود گفتم کلاهت کو؟ گفت اگر بگم، دعوام نمی کنی؟ گفتم نه مادر؛ مگه چیکارش کردی؟ گفت یکی از بچه های مدرسه مون با دمپایی میاد؛ امروز سرما خورده بود؛ دیدم کلاه برای اون واجب تره. شهید_ابر


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ شهیدی که سر بی تنش سخن گفت در جاده بصره مشهر شهید quot علی اکبر دهقان quot همین طور که می دوید از پشت از ناحیه سر مورد اصابت قرار گرفت و سرش از پیکر پاکش جدا شد. در همان حال که تنش داشت می دوید، سرش روی زمین غلتید. سر مبارک این شهید حدود پنج دقیقه فریاد quot یاحسین، یاحسین quot سر می داد. همه رزمندگان با مشاهده این صحنه شگفت گریه می د... چند دقیقه بعد از توی کوله پشتی اش وصیتنامه اش را برداشتند، نوشته بود ألسلام علی الرأس المرفوع خدایا من شنیده ام


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ خیلی بهانه‌گیری می‌کرد. دختر کوچکم بود؛ هر چه آرام نمی‌گرفت. خودم هم دلشوره داشتم، نگران حسن بودم. دخترم هم دائم گریه می‌کرد و می‌گفت برویم حرم. بابا آمده حرم. چاره‌ای نداشتم او را برداشتم و به حرم رفتم. سه روزی می‌شد که به خاطر بهانه‌گیری دخترم وضع ما همین‌طور بود. بعدازظهر روز سوم، یکی از اقوام به خانه‌مان آمد و گفت «علیمردانی زخمی‌شده.» دیگر مطمئن بودم که حسن شهید شده. بعدها متوجه شدم همزمان با بهانه‌گیری دخترم پیکر شهید را


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... چند روز قبل از شهادتش، از سردشت می رفتیم باختران. بین حرف هایش گفت «بچه ها من دویست روز روزه بد ... ارم» تعجب کردیم. گفت «شش ساله هیچ جا ده روز نمونده ام که قصد روزه کنم.» وقتی خبر رسید شهید شده، توی حسینیه انگار ز ... له شد. ... ی نمی توانست جلوی بچه ها را ب ... رد. توی سر و ... شان می زدند. چند نفر بی حال شدند و روی دست بردندشان. آ ... مراسم عزاداری، آقای صادقی گفت «شهید، به من س ... بود که دویست روز روزه ی قضا داره. کی حاضره براش این روزه ها رو ب ... ر


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ یه روز تو گردان من و آقا جواد و چندتا از بچه ها گرم گرفته بودیم و داشتیم صحبت می کردیم که حرف از شهادت شد... به آقا جواد گفتم که شما دلت پاکه دعا کن که من شهید شم. یه جمله کوتاه ولی تاثیرگذاری بهم گفت. آقا جواد گفت اگه اینجا شهید شدی که خوش به ح اما اگه نشدی و رفتی تهران تمام سعیتو کن که شهید زندگی کنی اون وقت تو میدون جنگ می نت و شهید میشی. حقیقتش اونجا نفهمیدم آقا جواد چی گفت؛ ولی وقتی بعد از یک ماه برگشتم تازه متوجه توصیه آقا جواد شدم و وق


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ یه شب بارونی بود. فرداش حمید امتحان داشت. رفتم تو حیاط و شروع به شستن، همین‌طور که داشتم لباس می‌شستم دیدم حمید اومده پشت سرم ایستاده. گفتم اینجا چیکار می‌کنی؟ مگه فردا امتحان نداری؟ دو زانو کنار حوض نشست و دست‌های یخ زدمو از تو تشت بیرون آورد و گفت ازت خج می‌کشم. من نتونستم اون زندگی که در شأن تو باشه برات فراهم کنم. دختری که تو خونه باباش با ماشین لباسشویی لباس می‌شسته حالا نباید تو این هوای سرد مجبور باشه... حرفشو قطع و گفتم من مج


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ حرام است حرام نگذاشت تالار بگیریم؛ ما هم تمام مجالس را در منزل گرفتیم. خانم‌ها دور تا دور نشسته بودند و طبق رسم، داماد باید می‌آمد کنار عروس می‌نشست تا هدایای خانواده‌ها تقدیم‌شان شود. گفتم مادر جان عروسی است همه منتظر هستند چرا نمی‌آیی؟ اگر نیایی فکر می‌کنند عیبی داری گفت نه هر فکری می‌خواهند ند از نظر درست نیست جایی بروم که این همه خانم آنجا جمع هستند. کنترل نگاه‌ها در این شرایط سخت است سخت شهید_حسن_آقاسی_زاده_شعرباف nbsp شهاب


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... گنجشکی که نشانی از ... آورد شهید علیرضا خاکپور از ... ان شهید «لشکر پنج نصر ... اسان» از خطه گلستان، روستای پیرواش، متولد سال ۱۳۴۵، از خانواده ای روستائی و کشاورز، متاهل، وقتی «سمانه» تنها دخترش، «هشت ماهه» بود، در ششم اسفند سال «۱۳۶۵»در عملیات «کربلای پنج» مظلومانه شهید شد. شهید علیرضا خاکپور؛ در دفترچه خاطراتش آورده است منطقه ای چند بار بین ما و عراقی ها، توی شلمچه دست به دست شد. نشسته بودم جلوی سنگر که گنجشکی آمد، چند متری ام روی ت


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ قهرمان گمنام بم… همان روز اول ز له خودش را به فرودگاه بم رساند. تمام امکانات نیروی هوایی را هم برد و در آنجا مستقر کرد. بیش از ده هزار مجروح را به بیمارستان های تهران،کرمان و اصفهان و سایر شهرستان‌ها رساند و جان هزاران نفر را نجات داد. کنار باند فرودگاه توی یک ماشین لندکروز، بی‌سیم کار گذاشته بود. مرتب با خلبانان و کادر پرواز و امدادرسان‌ها حرف می‌زد؛ مثل زمان جنگ. قبل از صبح که بیدار شدم، نگاهی به باند فرودگاه انداختم، دیدم هنوز ا


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... انباردار مهدی باکری انباردار جدید لشکر گفت یه ... اینجاست که عوض ده تا کارگر کار می کنه، میشه این نیرو رو بدی به من؟ بهش گفتم کو؟ کجاست؟ گفت همون که داره گونی ها رو دو تا دو تا می بره تو انبار نگاه ... ببینم کیه؛ گونی ها جلوی صورتش بود و چهره اش دیده نمی شد. رفتم نزدیک تر، نیم‌رخش رو که دیدم خشکم زد. فرمانده ی لشکر عملیاتی بود. تا من رو دید، با چشم و ابرو اشاره کرد چیزی نگم، دل توی دلم نبود؛ اما دستور بالاترین مقام بود. گونی ها که تموم شد،


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... ﺩﯾﺪﻥ ﻓﯿﻠﻢ ﻣﺴﺘﻬﺠﻦ ﻋﺮﺍﻗﯽ ﻫﺎ ﺑﺮﺍی ﺗﻀﻌﯿﻒ ﺭﻭﺣﯿﻪ ﯼ ﻣﺎ ﻓﯿﻠﻤﺎﯼ ﺯﻧﻨﺩﻩ ﭘﺨﺶ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﺭﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩ ﻋﺮﺍﻗﯽ ﻫﺎ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻭ ﺑﺮﺩﻧﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ. ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯﺵ ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺷﺖ ... ﺑﺮﺍ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ، ﻣﺎ ﺭﻭ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻥ ﺑﻪ ﺣﯿﺎﻁ ﺍﺭﺩﻭﮔﺎﻩ، ﻭﺍﺭﺩ ﺣﯿﺎﻁ ﮐﻪ ﺷﺪﯾﻢ ﺍﻭﻥ ﺑﺴﯿﺠﯽ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﯾﻪ ﭼﺎﻟﻪ ﮐﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﮔﺮﺩﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑ


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ مردان خدا… تازیانه ی باران بی امان می ریخت روی سر و رویمان… لباس‌های خیس به تنمون سنگینی می‌کرد… ستون گردان پایین ارتفاع زیر پای عراقی ها بود. همهمه ی ها میان رعد و برق و شر شر باران گم شده بود… حالا گونی هایی رو که عراقی ها پله وار زیر کوه چیده بودند، از گل و لای لیز شده بود و اسباب دردسر… بچه ها از کت و کول هم بالا می رفتند که از شر باران خلاصی یابند و خودشان را به داخل غار بزرگ زیر قله برسانند. انگار یه گونی، جنسش با بقیه فرق داشت. ل


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ مردان خدا… تازیانه ی باران بی امان می ریخت روی سر و رویمان… لباس‌های خیس به تنمون سنگینی می‌کرد… ستون گردان پایین ارتفاع زیر پای عراقی ها بود. همهمه ی ها میان رعد و برق و شر شر باران گم شده بود… حالا گونی هایی رو که عراقی ها پله وار زیر کوه چیده بودند، از گل و لای لیز شده بود و اسباب دردسر… بچه ها از کت و کول هم بالا می رفتند که از شر باران خلاصی یابند و خودشان را به داخل غار بزرگ زیر قله برسانند. انگار یه گونی، جنسش با بقیه فرق داشت. ل


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... در یکی از محورها، یک سرباز ایرانی به اسارت ما در آمده بود. دیدم استواری از ... عراق، با پوتین به دهان اسیر می زند و خون از دهان او جاری شده و دندان هایش ش ... ته است. به طوری که «ماهر عبدالرشید»، فرمانده خبیث ... هفتم عراق، با همه قساوت، قلبش رقت آورد و با هم به سمت استوار و اسیر ایرانی رفتیم. سرباز ایرانی مرتبا با زبان فارسی می گفت «مرا بکش، اما نمی گویم.» nbsp ماهر از استوار پرسید «چرا او را می زنی ؟» استوار گفت « این سرباز ارمنی و غیر مسلما


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... در یکی از محورها، یک سرباز ایرانی به اسارت ما در آمده بود. دیدم استواری از ... عراق، با پوتین به دهان اسیر می زند و خون از دهان او جاری شده و دندان هایش ش ... ته است. به طوری که «ماهر عبدالرشید»، فرمانده خبیث ... هفتم عراق، با همه قساوت، قلبش رقت آورد و با هم به سمت استوار و اسیر ایرانی رفتیم. سرباز ایرانی مرتبا با زبان فارسی می گفت «مرا بکش، اما نمی گویم.» nbsp ماهر از استوار پرسید «چرا او را می زنی ؟» استوار گفت « این سرباز ارمنی و غیر مسلما


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... ﺟﻠﻮﯼ ﺍﯾﻮﺍﻥ ﺑﻨﺪ ﭘﻮﺗﯿﻦ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺴﺖ… ﻭ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﯿﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﮔﻔﺖ ﺣﻼﻟﻢ ﮐﻨﯿﺪ. ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ quot ﺑﻤﺎﻥ، ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﮕﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﭘﺪﺭ ﺷﻮﯼ quot حبیب الله ﮔﻔﺖ quot ﻭﺿﻊ ﮐﺮﺩﺳﺘﺎﻥ ﻧﺎﺟﻮﺭ ﺍﺳﺖ ﺻﺪﺍﻡ ﻭ ﮔﺮﻭﻫﮏﻫﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﻇﻠﻢ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﻭﻡ quot ﻭ ﺭﻓﺖ. ﻭﻗﺖ ﺭﻓﺘﻦ ﮔﻔﺖ quot ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﯾﻢ ﻣﺤﺪﺛﻪ quot ﺩﺭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺗﻤﺎﺱ ﺗﻠﻔﻨﯽﺍﺵ ﻫ


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ بعد از عملیات بیت‌المقدس و فتح مشهر زمانی که خدمت حضرت شرفیاب شدیم حاج احمد nbsp از ناحیه پا مجروح شده بود و عصا در دست داشت. وقتی که خدمت رسیدیم ایشان با ملاقات خصوصی هم داشت برای عرض گزارش. زمانی که از خدمت برمی‌گشت دیدم که برادر احمد عصا در دست ندارد و خیلی سریع و خیلی خوب دارد حرکت می‌کند و اصلاَ احساس ناراحتی نمی‌کند. من از ایشان پرسیدم که عصا را چه کردی؟ گفت زمانی که خدمت بودم پرسیدند که پایت چه شده است گفتم که مجروح و زخمی هستم. ح


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب
    
All rights reserved. © weblogyar 2016 Run in 1.255 seconds
RSS