جستجو ها
خلاصه فصل 1 کتاب اصول فلسفه تعلیم وتربیت شریعتمداری پنجمین جلسه کمیته فرعی فرهنگی و پیشگیری از اعتیاد شهرستان میاندرود در سال مسابقات استانی کشتی اسان درب داشبورد وقتی برزو ارجمند حسین رستمی برای مرتضی احمدی خواندند احترامی وبلاگ برید ادامه صندلی چرخدار الکتریکی کنترل موتور مدار صندلی چرخدار چرخدار الکتریکی الکتریکی هدایت صندلی مقاله صندلی صندلی چرخدار الکتریکی چرخدار ا فتنه مطرح می‌کنید می‌گویند طلبکارانه مؤتلفه مطرح می‌کنید دوباره مطرح طلبکارانه می‌گویند برخی طلبکارانه برخی طلبکارانه می‌گویند داستانی کوتاه درمورد بار کج به منزل نمیرسد پشتیبان تهیه اطلاعات نسخه نسخه پشتیبان تهیه نسخه افزار تهیه فال سرکتاب آنلاین زمین اتصال ولتاژ جریان شبکه کنتاکت اتصال زمین جریان اتصال تاسیسات الکتریکی گزارش کارآموزی شبکه اتصال گزارش کارآموزی باردهی کارآموزی شمارش مع برای شدت گیری بارش های تابستانه از روز در لارستان و پادگان دوکوهه بر این همه شهادت خواهد داد ؛ نقطه آ خط نویسنده و کارگردان رحیم بهبودى فر دو غزل زیبا ازحمیده رضایی عهای جیتی ای تهران رشته آشنایی سنتهای عرفانی عرفان ادیان عرفان آشنایی سنتهای عرفانی الهیات ادیان کارشناسی الهیات تخصصی رشته کارشناسی الهیات ادیان رشته اسکناس ده هزار دلاری کروماتوگرافی گازی کروماتوگرافی گازی پاووینت کروماتوگرافی استخدام بیمارستان اعصاب و روان پرتو شیراز آنکه میخندد غمش بی انتهاست گزارش کارآموزی شرکت تولیدی نرم افزار پارس لن مبانی نظری توانمند سازی نامزد اولدو قا ز قایناتام باهم منتظر قالدم مگه میشه باشی و تنها بمونم تولید محصول محصولات دستگاه پروژه قیمت تولید اسکاج کارآفرینی تولید پروژه کارآفرینی قیمت تمام نیمه ماهر پروژه کارآفرینی تولید کارآفری حل تمرین فصل پنجم ریاضی دهم کاردانش شاید خیلی زندگی انقدر عروسی رفتیم افطار رفتیم سینما رفتیم آلبوم جدید سامان جلیلی پرتگاه با کیفیت ۱۲۸ انشا درمورد برو کاکن مگو چیست کار لکچر برای success طوایف تیراندازی آئین کمیته شیوخ بزرگان کمیته پیشگیری جوانان طوایف نیروی انتظامی قانون گریزی انجام تیراندازی فرمانده نیروی انتظامی ت جهان کشور دریاچه بلندترین جزیره بزرگ ترین جهان دریاچه آبشار جهان دریاچه جهان جزیره جهان تیغه صنایع ساخت بندی انواع بسته ساخت انواع بسته بندی انواع تیغه تیغه اسیاب تیغه صنایع تکنیکی هافبک مسلمان پرسپولیس محسن هافبک تکنیکی مسلمان هافبک تکنیکی پرسپولیس محسن مسلمان مسلمان هافبک تکنیکی هافبک تکنیکی پرسپولیس م د کرده سخنرانی مردم کرده بودند برای سخنرانی آبی اناری آنری کودکان به جای مسی و رونالدو، باید مولر را الگوی خود کنند اسان و سریع پاو وینت ساختارهای مکانیکی و ارگانیکی پرسشنامه کودک گزارش خودسنجی رفتاری هنجاری رفتاری کودک سیاهه رفتاری هنجاری سیاهه گزارش معلم پرسشنامه خودسنجی هنجاری سیاهه رفتاری آخن متن و کلمات و ریدینگ درس ٧دوم دبیرستان نتیجه مقابل فینال کشتی مسابقات مسابقه فینال حسین جوان جلیکانی جوانان جهان تحقیقی در مورد بزرگترین یاخته ها دروازه فضای قسمت چایخانه پیاده مراجعه کنندگان ۱۱ ویژگی مشترک افراد موفق نفقه گفتند فرشتگان رسول گفتند نفقه وقتی نفقه فرشتگان گفتند جامعه زیاد منتظر هایی جامعه زیاد منتظر روستا روستای پاووینت نقشه قزوین شهرستان شهرستان سفلی استان قزوین روستای شهرستان پاووینت روستای پاووینت معماری سفلی بررسی معماری پرو آ شما را چه به تاریخ ایران و کورش بزرگ؟؟؟ فلاسک تبلیغاتی هدایای مایعات استفاده شرکت هدایای تبلیغاتی ترین هدایای تبلیغاتی فلاسک متنوع ترین دمای مایعات هدایای تبلیغاتی فلاسک ت معنی اندر خور عفو تو ن گناهی دوخت تزیینی دور کیف راهنمای همسفران خانم نرگس کنگره ۶۰ تالش شرکت شماره تعاونی استان گیلان شهرستان تالش گستر تالش شعله گستر تعاونی شعله شهادت حسن عینی فر مشهد۹۵ اعتباری کارت مشتریان وفاداری بانک رابطه کارت اعتباری بانک انصار وفاداری مشتریان بررسی رابطه رابطه استفاده مشتریان مطالعه موردی وفاد قهوه ایمیل بودند بخار خیلی داخل مُردیم گرچه دوباره ایمیل مدل های شیک بوقچه پارچه ای تزین شده ع های نیلوفر بهبودی تحقیق در مورد آئین نگارش تل انلاین ژاپن تبریک دوبله سمیرای عزیز رادیوگرافی مری معده اثنی عشر ugi معروف به عرنگی معده با گچ ورچوآل پروسه تولید انیمیشن استوری برد stroyboard جێژنی ڕە مە زان پیرۆز بێت فایلهای دستور کار آزمایشگاه ترمودینامیک سوالات پایه هفتم علوم پایه ادواری علوم متفاوت فایل کفاره تساوى جهاد انسان کفاره متساوى چنین مى‏فرماید اختلاف علمى عملى‏اند متفاوت داراى اختلاف عملى‏اند متفاوت مى‏بیند ا پرچم هدایای کشتی راستای استفاده تبلیغاتی راستای هدایای هدایای تبلیغاتی آگاهی دادن دادن استفاده قابل رؤیت راستای هدایای تبلیغاتی نما سردوش دار فاطمه نهایی نمره خانوادگی زهرا مهدی نمره نهایی بالا بومه خانوادگی نمره نمرات پایه میدان انواع خیابان ویندوز کلیه تهران هارد دیسک تعمیرات کامپیوتری میدان تجریش کلیه نسخه اندازی انواع فاصل میدان تجریش yazıldığı سریال سریال نقش معلم و آموزش و پرورش در توسعه فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی افسردگی آزمون روانی انتشارات روایی جامعه دانش آموزان پیام نور، افسردگی کودکان آزمون افسردگی جامعه مرجع کارشناسی روانشناسی عمومی، پر اجتماعی پروری فرزند پژوهش والدین آماری فرزند پروری اجتماعی کودکان آزاد منشانه آماری مربوط پروری آزاد داده‌های آماری مربوط شیوه‌های مردانگی نمک گیر شدن نرم افزار زبان انگلیسی خودآموز و کاربردی عاقلانه هوشیارانه عمل یکی از نکته های مهم شخصیتی شهیدآیت الله طباطبایی بود پیش بینی دقیقه به دقیقه وضعیت آب و هوا با accuweather شرح شهادت مهدیافسر بانک دراصفهان صبح امروز پلیس کاربران مجازی استفاده اینترنت ارتباطی جرایم رایانه‌ای فضای مجازی تنهایی خواهد انزواطلبی، خیانت باید تهدیدات فضای مجازی استفاد گل ی a5 مدل ۲۰۱۷ سایت نسیم آنلاین خبرگزاری بین المللی پیام کوتاه nasimonlineir پخش زنده شبکه eurotic tv نیروهای مسلح رزمایش ایجاد جانشین پیام نیروهای مسلح جانشین فرمانده آمادگی نیروهای برکات آمادگی هدایت قرارگاه برکات آمادگی نیروهای مه تولید کشور فرآوری سنگ‌های معادن میلیون نیمه فرآوری سنگ‌های فرآوری میلیون مترمربع دارای پروانه تزئینی دارای درباره وضعیت معادن تزئی اجتماعی فرهنگی منطقه فعالیت بررسی مشارکت مشارکت اجتماعی بررسی رابطه متن کامل خطبه فدکیه حضرت زهرا س اصلاحات اصلاح تغییر طلبی انقلاب اصلاح طلبی دگرگونی‌های …œبار‡ em را‡… œاد… …œار‡ ‡اتˆ œاد… خاطر‡ ‡اتˆ نمایندگی سبک نینجا رنجر استان قم لپ‌تاپ‌ دستگاه لپ‌تاپ‌ها وجود لپ‌تاپ گرما وجود دارد مانع عبور دمای لپ‌تاپ سازنده لپ‌تاپ‌ها برای کنترل کارخانه ریال ماکارانی غذایی پروانه مسئول کارخانه ماکارانی ماکارانی 114شیروان کارآفرینی کارخانه مواد غذایی پروژه کارآفرینی کارآفرینی پیش‌زمینه‌ها پیامدهای استقلال کردستان عراق قبولی های نمونه تی پاکدشت حل مشکل efs تبلت n5100 نمونه تکمیل شده فرم کاربینی
برترین ها


یادی_از_

یادی_از_  

یادی_از_ بهش گفتم پسرم حالا می‌موندی، بعد از تمام شدن ت می‌رفتی. محمدرضا گفت مادر صدای هل من ناصر ینصرنی شهید_م ع_حرم شهید_محمد_رضا_دهقان_ ی tebyan


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ لبخند بزن رزمنده شب عملیات بود. حاج اسماعیل حق گو به علی مسگری گفت ببین تیربارچی چه ذکری می گه، که این طوری استوار جلوی تیر و ترکش ایستاده و اصلا ترسی به دلش راه نمیده؟ نزدیک تیربارچی شد و دید داره با خودش می کنه دِرِن، دِرِن، دِرِن، ... آهنگ پلنگ صورتی معلوم بود این آدم قبلا ذکرشو گفته که در مقابل دشمن این گونه شادمانه مرگ رو به بازی گرفته است


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... دفعه ی آ ... که داشت می رفت جبهه، گفت مادر تو دعا نمی کنی من شهید بشم. گفتم تو خیلی زخمی شدی. شهید زنده ای. صورتم را بوسید و گفت شب‌های ... که می‌ری مسجد روی ع ... دوستام دست بکش nbsp و بگو جای علی رو باز کنین. دوستاش منتظرش بودند، همان شد آ ... ین دیدارمان. شهید_علی_ماهانی tebyan


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ آیت الله میرداماد شهید تورجی زاده میگه به شهید تورجی زاده ارادت خاصی داشتم. یه شب به خوابم اومد بهش گفتم محمدرضا این همه از حضرت زهرا سلام الله گفتی و خوندی ثمری برات داشت؟ شهید تورجی زاده هم بلافاصله گفت همین که توی آغوش فرزندش زمان عج جان دادم برام کافیه شهید_محمد_رضا_تورجی_زاده tebyanonline


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ یه شب بارونی بود. فرداش حمید امتحان داشت. رفتم تو حیاط و شروع به شستن، همین‌طور که داشتم لباس می‌شستم دیدم حمید اومده پشت سرم ایستاده. گفتم اینجا چیکار می‌کنی؟ مگه فردا امتحان نداری؟ دو زانو کنار حوض نشست و دست‌های یخ زدمو از تو تشت بیرون آورد و گفت ازت خج می‌کشم. من نتونستم اون زندگی که در شأن تو باشه برات فراهم کنم. دختری که تو خونه باباش با ماشین لباسشویی لباس می‌شسته حالا نباید تو این هوای سرد مجبور باشه... حرفشو قطع و گفتم من مج


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... آتش دوشکا بر سرمان می‌بارید. محمود ابراهیمی تیربار را برداشت و رفت به طرف تانک هایی که داشتند به طرف ما می‌آمدند. رفت تا آتش دوشکا را خاموش کند، گلوله دوشکا ... ‌اش رو شکافت. افتاد وسط ما و تانک های دشمن. چرخ‌های سرد و سنگین تانک جلو می‌آمد. رسید به محمود. می‌خواست از رویش رد شود. ما که هیچ کاری از دستمان بر نمی‌آمد، فقط چشمانمان را بستیم… در وصیت نامه‌اش نوشته بود خدایا مرا از ناحیه سر چون علی ع ، از گردن چون حسین ع و از پهلو چون زه


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... اوّل صدقه مى داد وقتى مى خواستیم برویم مأموریت، اوّل صدقه مى داد. بعد قرآن را باز مى کرد و یک سوره مى خواند با ترجمه اش. بعدش برنامه سفر را توضیح مى داد و مى گفت که چه کارهایى مشترک است و چه کارهایى انفرادى. وقت آزادمان را هم مى گفت. وارد شهر که مى شدیم، اوّل مى‌رفت گ ... ار ... ، فاتحه مى‌خواند. بعد مى‌رفت سراغ خانواده ... . باهاشان صحبت مى‌کرد. مشکلاتشان را مى‌پرسید و گاهى یادداشت مى‌کرد که اگر بتواند حل کند. بعد مى‌رفتیم سراغ مأموریت


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... همه منتظر بودند ببینند حال مادر شهید چطور می‌شود، بی‌تاب می‌شود؟ گله ای .. حرفی .. اما مادر مصطفی چیزی نگفت و محکم ایستاده بود. پرسیدند quot حالا شما چه می‌کنید؟ quot به علیرضا نوه اش اشاره کرد و گفت quot مصطفایی دیگر تربیت خواهم کرد... شهید_مصطفی_احمدی_روشن tebyanonline


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... چند روز قبل از شهادتش، از سردشت می رفتیم باختران. بین حرف هایش گفت «بچه ها من دویست روز روزه بد ... ارم» تعجب کردیم. گفت «شش ساله هیچ جا ده روز نمونده ام که قصد روزه کنم.» وقتی خبر رسید شهید شده، توی حسینیه انگار ز ... له شد. ... ی نمی توانست جلوی بچه ها را ب ... رد. توی سر و ... شان می زدند. چند نفر بی حال شدند و روی دست بردندشان. آ ... مراسم عزاداری، آقای صادقی گفت «شهید، به من س ... بود که دویست روز روزه ی قضا داره. کی حاضره براش این روزه ها رو ب ... ر


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ قهرمان گمنام بم… همان روز اول ز له خودش را به فرودگاه بم رساند. تمام امکانات نیروی هوایی را هم برد و در آنجا مستقر کرد. بیش از ده هزار مجروح را به بیمارستان های تهران،کرمان و اصفهان و سایر شهرستان‌ها رساند و جان هزاران نفر را نجات داد. کنار باند فرودگاه توی یک ماشین لندکروز، بی‌سیم کار گذاشته بود. مرتب با خلبانان و کادر پرواز و امدادرسان‌ها حرف می‌زد؛ مثل زمان جنگ. قبل از صبح که بیدار شدم، نگاهی به باند فرودگاه انداختم، دیدم هنوز ا


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ شهید فخار وصیت کرده بود که قبر من باید خاکی باشد. شهید فخار شهید شد ولی بر اثر توجه نداشتن به وصیت شهید، بر روی قبر شهید سنگ قبر می گذارند. فردای آن روز می‌آیند گ ار، ناگهان می‌بینند که سنگ قبر ش ته، دوباره سنگ قبر برای آن شهید قرار می‌دهند. روز بعد دوباره به گ ار می‌آیند و با کمال تعجب می‌بینند که سنگ قبر ش ته است. شب روز دوم شهید به خواب نزدیکانش می‌آید و می‌گوید مگر من وصیت نکرده‌ام که قبر من خاکی باشد و از آن روز تا الان قبر آن شهی


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... شهیدی که نشانی مزارش را برای مادرش نوشت آی اردشیر جان، مادر به فدایت. بیا زن ب ... ر، خندید و گفت آدرس می‌خوای مادر؟ گفتم بله که آدرس می‌خوام پسرگلم، یک برگه کاغذ گرفت، نوشت، گفتم بخوان. خواند «اول خیابان لاهیجان، گ ... ار ... ء قطعه ۲۵۵» روز آ ... ی که داشت می رفت، یک انگشتری توی دستش بود، از یک شهیدی اهل مازندران یادگاری گرفته بود. رفیق جان در جانی‌اش بود. انگشتر را داد به من، گفت جانم به قربانت مادر، این یادگار رفیق شهیدم است. پدرش نمی


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... ﺟﻠﻮﯼ ﺍﯾﻮﺍﻥ ﺑﻨﺪ ﭘﻮﺗﯿﻦ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺴﺖ… ﻭ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﯿﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﮔﻔﺖ ﺣﻼﻟﻢ ﮐﻨﯿﺪ. ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ quot ﺑﻤﺎﻥ، ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﮕﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﭘﺪﺭ ﺷﻮﯼ quot حبیب الله ﮔﻔﺖ quot ﻭﺿﻊ ﮐﺮﺩﺳﺘﺎﻥ ﻧﺎﺟﻮﺭ ﺍﺳﺖ ﺻﺪﺍﻡ ﻭ ﮔﺮﻭﻫﮏﻫﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﻇﻠﻢ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﻭﻡ quot ﻭ ﺭﻓﺖ. ﻭﻗﺖ ﺭﻓﺘﻦ ﮔﻔﺖ quot ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﯾﻢ ﻣﺤﺪﺛﻪ quot ﺩﺭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺗﻤﺎﺱ ﺗﻠﻔﻨﯽﺍﺵ ﻫ


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... انباردار مهدی باکری انباردار جدید لشکر گفت یه ... اینجاست که عوض ده تا کارگر کار می کنه، میشه این نیرو رو بدی به من؟ بهش گفتم کو؟ کجاست؟ گفت همون که داره گونی ها رو دو تا دو تا می بره تو انبار نگاه ... ببینم کیه؛ گونی ها جلوی صورتش بود و چهره اش دیده نمی شد. رفتم نزدیک تر، نیم‌رخش رو که دیدم خشکم زد. فرمانده ی لشکر عملیاتی بود. تا من رو دید، با چشم و ابرو اشاره کرد چیزی نگم، دل توی دلم نبود؛ اما دستور بالاترین مقام بود. گونی ها که تموم شد،


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ کی بر می گردی؟ دفعه آ که داشت می رفت جبهه ازش پرسیدم علیرضا جون کی بر می‌گردی مادر؟ صورت نازش را بلند کرد نگاهش با نگاهم جفت شد بعد سرش انداخت پایین و گفت هر وقت که راه کربلا باز شد شو دستش گرفت، تو انتهای کوچه دلواپسی های من ذره ذره محو شد عملیات والفجر یک بچم شده بود مسئول دسته دوم گروهان حضرت ابالفضل علیه السلام تو همون عملیات، عزیز دلم علیرضای رشیدم شهید شد. آخ مادر جون دلم هنوز می‌سوزه شانزده سالش تازه تموم شده بود شانزده سالم طو


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... بی‌معرفت‌ها رفتند ظهر عملیات مطلع الفجر پائین مقر یک رودخانه کوچکی داشت. یوسف آمده بود و داشت دست و صورت خودش را آب می زد. رفتم کنارش و از احوالش جویا شدم. گفتم «یوسف چه خبر؟» جواب داد «بی‌معرفت‌ها رفتن» متعجب پرسیدم کیا رفتن؟ گفت «بی‌معرفت‌ها رفتن» سؤال ... «یوسف کی؟ چی داری می گی؟» گفت کاظم سرخ پر، محسن برادرش ، حسن عشقیان، اسماعیل یاسینی و چندین نفر دیگر را اسم برد. من فکر ... رفتن پشت خط. گفتم چرا رفتن؟ کجا رفتن؟ عملیات هنوز تمو


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ بهش گفتم پسرم حالا می‌موندی، بعد از تمام شدن ت می‌رفتی. محمدرضا گفت مادر صدای هل من ناصر ینصرنی شهید_م ع_حرم شهید_محمد_رضا_دهقان_ ی tebyan


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ عراقی ها تصمیم گرفتند ما را به زیارت حرم حضرت علی و حسین ـ علیهم السلام ـ ببرند، اما وقتی نوبت به اردوگاه ما رسید ی حاضر نشد در زیر پرچم صدام به زیارت برود. ما می گفتیم اگر ما را به زیارت می برید، چرا در شب عاشورا، دو ماه پیش، با ما آن طور رفتار کردید؟ عراقی ها جواب می دادند که آن روز دستور داشتیم شما را بزنیم و امروز هم دستور رسیده که به هر طور ممکن شما را به زیارت ببریم، اما ی به حرف بعثی ها گوش نداد و همه متحد القول شدیم که زیر پرچم صدام


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ جریمه شهید بزرگوار خصوصیات خاصی داشت. هنگامی که در “گیلان غرب” بودیم، ایشان فرمانده‌ی مستقیم ما بود. آن روزها چند اصطلاح از جمله اصطلاح nbsp “خالی بند” در میان بچه‌ها رواج پیدا کرده بود. شهید کلهر، از این اصطلاح و چیزهایی مانند آن خیلی بدش می‌آمد و می‌گفت ان مومن، نباید از این حرف‌ها به هم بزنند. هر که این طور اصطلاح‌ها به خصوص quot خالی بند quot nbsp را به کار می‌برد، تنبیه می‌شد. تنبیه او این بود که از بالای تپه‌ی محل استقرار در گیلا


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ سه ساله ی حسین ع مداح شهید غلامعلی رجبی وقتی برای آ ین بار جبهه می رفت به همه ی خانواده قول شفاعت داد. کاملا می دانست که رفتنی شده گفت دیدار ما به قیامت در صف . دخترسه ساله اش راخیلی دوست داشت. او را روی زانو نشانده بود. گفتم تکلیف این بچه چه می شود؟ از جا بلند شد و گفت این فرزند که از سه ساله ی حسین ع عزیزتر که نیست. وقتی به جبهه رفت همه دوستان با اشاره به پایان جنگ می گفتند دیر آمدی کفگیر به ته دیگ رسیده او هم گفت اتفاقا ته دیگ خوشمزه تر اس


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... ما مصطفی را با حاج آقا خوشوقت آشنا کردیم، ولی خودش شده پایه ی مجلس حاج آقا. یک جلسه که دور حاج آقا جمع شده بودیم، مصطفی پرسید «حاج آقا، یه ذکر بده شهید شیم.» حاج آقا گفت «شما اول کارتون رو تموم کنید، بیایید به تون میگم چی کار کنید که شهید شید.» نمی دانم، شاید همان جمله ای که حاج آقا گفت ذکر شهادت بود. حتما مصطفی کارش را تمام کرده بود. رفته بودیم سخنرانی حاج آقا خوش وقت . بعد از سخنرانی دور حاج آقا جمع شدیم. مصطفی پرسید «حاج آقا، ظهور نزد


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... طی عملیات تفحص، در منطقه چیلات، پیکر دو شهید پیدا شد... یکی از این ... نشسته بود و با لباس و تجهیزات کامل به دیوار تکیه داده بود. لباس زمستانی هم تنش بود و سر شهید دیگری را که لای پتو پیچیده شده بود را بر دامن داشت. معلوم بود که شهید درازکش مجروح شده بوده است. خوب، پلاک داشتند، پلاک ها را دیدیم که به صورت پشت سر هم است. 555 و 556 . فهمیدیم که آنها با هم پلاک گرفته اند. معمولا اینها که با هم خیلی رفیق بودند، با هم می رفتند پلاک می گرفتند. اسامی ر


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... شبی از ... تابستان 63، در پادگان شهید «بیگلو اهواز»، شب را میهمان گردان مالک اشتر و آقا مهدی بودم. تا پاسی از شب صحبت یاران سفر کرده بود و پرستوهای آستانه ای، خاطرات پرواز و با هم بودن ها که قند مکرر بود و استخوان لای زخم، از ماندن ما و رفتن آن ها ... در چادر آقا مهدی خو ... دم، هنوز ساعتی به فریضه صبح مانده بود که آقا مهدی طبق عادت از چادر خارج شد. می دانستم برای خواندن ... شب بپا خاسته است. اذان صبح را که شنیدیم، وضو گرفتیم و منتظر شدیم که ...


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... دفعه ی آ ... که داشت می رفت جبهه، گفت مادر تو دعا نمی کنی من شهید بشم. گفتم تو خیلی زخمی شدی. شهید زنده ای. صورتم را بوسید و گفت شب‌های ... که می‌ری مسجد روی ع ... دوستام دست بکش nbsp و بگو جای علی رو باز کنین. دوستاش منتظرش بودند، همان شد آ ... ین دیدارمان. شهید_علی_ماهانی tebyan


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... همه منتظر بودند ببینند حال مادر شهید چطور می‌شود، بی‌تاب می‌شود؟ گله ای .. حرفی .. اما مادر مصطفی چیزی نگفت و محکم ایستاده بود. پرسیدند quot حالا شما چه می‌کنید؟ quot به علیرضا نوه اش اشاره کرد و گفت quot مصطفایی دیگر تربیت خواهم کرد... شهید_مصطفی_احمدی_روشن tebyanonline


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ لبخند بزن رزمنده شب عملیات بود. حاج اسماعیل حق گو به علی مسگری گفت ببین تیربارچی چه ذکری می گه، که این طوری استوار جلوی تیر و ترکش ایستاده و اصلا ترسی به دلش راه نمیده؟ نزدیک تیربارچی شد و دید داره با خودش می کنه دِرِن، دِرِن، دِرِن، ... آهنگ پلنگ صورتی معلوم بود این آدم قبلا ذکرشو گفته که در مقابل دشمن این گونه شادمانه مرگ رو به بازی گرفته است


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... نهی از منکر یعنی این یه موتور گازی داشت که هر روز صبح و عصر سوارش می‌شد و باهاش میومد مدرسه و برمی‌گشت. یه روز عصر که پشت همین موتور نشسته بود و می‌رفت، رسید به چراغ قرمز. ترمز زد و ایستاد. یه نگاه به دور و برش کرد و موتور رو زد رو جک و رفت بالای موتور و فریاد زد الله اکبر و الله اکــــبر ... نه وقت اذان ظهر بود نه اذان مغرب. اشهد ان لا اله الا الله ... هرکی آقا مجید و نمی‌شناخت غش غش می‌خندید و متلک می‌نداخت و هر ... ی هم می‌شناخت مات و مب


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ آیت الله میرداماد شهید تورجی زاده میگه به شهید تورجی زاده ارادت خاصی داشتم. یه شب به خوابم اومد بهش گفتم محمدرضا این همه از حضرت زهرا سلام الله گفتی و خوندی ثمری برات داشت؟ شهید تورجی زاده هم بلافاصله گفت همین که توی آغوش فرزندش زمان عج جان دادم برام کافیه شهید_محمد_رضا_تورجی_زاده tebyanonline


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... چفیه خونین چند ثانیه‌ای از شهادت شهبازی نمی‌گذشت که حاج همت کنار پیکر او آمد. ترکش تمام صورت شهبازی را مجروح کرده بود. موهای خاکی اش میان لایه‌ای از خون قرار داشت. حاجی به یاد ساعتی پیش افتاد که حاج محمود در سنگر تاکتیکی بود و آ ... ین ... شبش را می‌خواند. چفیه خون آلوده‌اش را از دور گردن او باز کرد و بر صورت مهربانش انداخت، و اندوه ... ن به طرف دیگر دژ رفت، نگاه حاجی که به همدانی افتاد، غم بر اعماق جانش پنجه انداخت. همه نیروها علاقه او


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... آتش دوشکا بر سرمان می‌بارید. محمود ابراهیمی تیربار را برداشت و رفت به طرف تانک هایی که داشتند به طرف ما می‌آمدند. رفت تا آتش دوشکا را خاموش کند، گلوله دوشکا ... ‌اش رو شکافت. افتاد وسط ما و تانک های دشمن. چرخ‌های سرد و سنگین تانک جلو می‌آمد. رسید به محمود. می‌خواست از رویش رد شود. ما که هیچ کاری از دستمان بر نمی‌آمد، فقط چشمانمان را بستیم… در وصیت نامه‌اش نوشته بود خدایا مرا از ناحیه سر چون علی ع ، از گردن چون حسین ع و از پهلو چون زه


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... اوّل صدقه مى داد وقتى مى خواستیم برویم مأموریت، اوّل صدقه مى داد. بعد قرآن را باز مى کرد و یک سوره مى خواند با ترجمه اش. بعدش برنامه سفر را توضیح مى داد و مى گفت که چه کارهایى مشترک است و چه کارهایى انفرادى. وقت آزادمان را هم مى گفت. وارد شهر که مى شدیم، اوّل مى‌رفت گ ... ار ... ، فاتحه مى‌خواند. بعد مى‌رفت سراغ خانواده ... . باهاشان صحبت مى‌کرد. مشکلاتشان را مى‌پرسید و گاهى یادداشت مى‌کرد که اگر بتواند حل کند. بعد مى‌رفتیم سراغ مأموریت


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ اسفند عجب ماهى است ماه پرواز بزرگ مردانی از جنس فرشتگان زمینی؛ شهید_سید_حمید_طباطبایی_مهر م ع حرم 4اسفند شهید_حمید_باکری 6 اسفند شهید_حسین_ ازی 8 اسفند شهید_ _حاج_امینی 10 اسفند شهید_ابراهیم_همت 17 اسفند شهید_حجت_الله_رحیمی 18 اسفند شهید_عبدالحسین_برونسی 23 اسفند شهید_عباس_کریمی 24 اسفند شهید_مهدی_باکری 25 اسفند سالگرد شهادت همگى گرامى باد. شادی روح همه و علی‌الخصوص ی گمنام صلوات nbsp الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَ عَجِّل فَ


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ شهید فخار وصیت کرده بود که قبر من باید خاکی باشد. شهید فخار شهید شد ولی بر اثر توجه نداشتن به وصیت شهید، بر روی قبر شهید سنگ قبر می گذارند. فردای آن روز می‌آیند گ ار، ناگهان می‌بینند که سنگ قبر ش ته، دوباره سنگ قبر برای آن شهید قرار می‌دهند. روز بعد دوباره به گ ار می‌آیند و با کمال تعجب می‌بینند که سنگ قبر ش ته است. شب روز دوم شهید به خواب نزدیکانش می‌آید و می‌گوید مگر من وصیت نکرده‌ام که قبر من خاکی باشد و از آن روز تا الان قبر آن شهی


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ شهیدی که سر بی تنش سخن گفت در جاده بصره مشهر شهید quot علی اکبر دهقان quot همین طور که می دوید از پشت از ناحیه سر مورد اصابت قرار گرفت و سرش از پیکر پاکش جدا شد. در همان حال که تنش داشت می دوید، سرش روی زمین غلتید. سر مبارک این شهید حدود پنج دقیقه فریاد quot یاحسین، یاحسین quot سر می داد. همه رزمندگان با مشاهده این صحنه شگفت گریه می د... چند دقیقه بعد از توی کوله پشتی اش وصیتنامه اش را برداشتند، نوشته بود ألسلام علی الرأس المرفوع خدایا من شنیده ام


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... چند روز قبل از شهادتش، از سردشت می رفتیم باختران. بین حرف هایش گفت «بچه ها من دویست روز روزه بد ... ارم» تعجب کردیم. گفت «شش ساله هیچ جا ده روز نمونده ام که قصد روزه کنم.» وقتی خبر رسید شهید شده، توی حسینیه انگار ز ... له شد. ... ی نمی توانست جلوی بچه ها را ب ... رد. توی سر و ... شان می زدند. چند نفر بی حال شدند و روی دست بردندشان. آ ... مراسم عزاداری، آقای صادقی گفت «شهید، به من س ... بود که دویست روز روزه ی قضا داره. کی حاضره براش این روزه ها رو ب ... ر


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ یه شب بارونی بود. فرداش حمید امتحان داشت. رفتم تو حیاط و شروع به شستن، همین‌طور که داشتم لباس می‌شستم دیدم حمید اومده پشت سرم ایستاده. گفتم اینجا چیکار می‌کنی؟ مگه فردا امتحان نداری؟ دو زانو کنار حوض نشست و دست‌های یخ زدمو از تو تشت بیرون آورد و گفت ازت خج می‌کشم. من نتونستم اون زندگی که در شأن تو باشه برات فراهم کنم. دختری که تو خونه باباش با ماشین لباسشویی لباس می‌شسته حالا نباید تو این هوای سرد مجبور باشه... حرفشو قطع و گفتم من مج


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... گنجشکی که نشانی از ... آورد شهید علیرضا خاکپور از ... ان شهید «لشکر پنج نصر ... اسان» از خطه گلستان، روستای پیرواش، متولد سال ۱۳۴۵، از خانواده ای روستائی و کشاورز، متاهل، وقتی «سمانه» تنها دخترش، «هشت ماهه» بود، در ششم اسفند سال «۱۳۶۵»در عملیات «کربلای پنج» مظلومانه شهید شد. شهید علیرضا خاکپور؛ در دفترچه خاطراتش آورده است منطقه ای چند بار بین ما و عراقی ها، توی شلمچه دست به دست شد. نشسته بودم جلوی سنگر که گنجشکی آمد، چند متری ام روی ت


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ قهرمان گمنام بم… همان روز اول ز له خودش را به فرودگاه بم رساند. تمام امکانات نیروی هوایی را هم برد و در آنجا مستقر کرد. بیش از ده هزار مجروح را به بیمارستان های تهران،کرمان و اصفهان و سایر شهرستان‌ها رساند و جان هزاران نفر را نجات داد. کنار باند فرودگاه توی یک ماشین لندکروز، بی‌سیم کار گذاشته بود. مرتب با خلبانان و کادر پرواز و امدادرسان‌ها حرف می‌زد؛ مثل زمان جنگ. قبل از صبح که بیدار شدم، نگاهی به باند فرودگاه انداختم، دیدم هنوز ا


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... انباردار مهدی باکری انباردار جدید لشکر گفت یه ... اینجاست که عوض ده تا کارگر کار می کنه، میشه این نیرو رو بدی به من؟ بهش گفتم کو؟ کجاست؟ گفت همون که داره گونی ها رو دو تا دو تا می بره تو انبار نگاه ... ببینم کیه؛ گونی ها جلوی صورتش بود و چهره اش دیده نمی شد. رفتم نزدیک تر، نیم‌رخش رو که دیدم خشکم زد. فرمانده ی لشکر عملیاتی بود. تا من رو دید، با چشم و ابرو اشاره کرد چیزی نگم، دل توی دلم نبود؛ اما دستور بالاترین مقام بود. گونی ها که تموم شد،


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... ﺩﯾﺪﻥ ﻓﯿﻠﻢ ﻣﺴﺘﻬﺠﻦ ﻋﺮﺍﻗﯽ ﻫﺎ ﺑﺮﺍی ﺗﻀﻌﯿﻒ ﺭﻭﺣﯿﻪ ﯼ ﻣﺎ ﻓﯿﻠﻤﺎﯼ ﺯﻧﻨﺩﻩ ﭘﺨﺶ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﺭﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩ ﻋﺮﺍﻗﯽ ﻫﺎ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻭ ﺑﺮﺩﻧﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ. ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯﺵ ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺷﺖ ... ﺑﺮﺍ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ، ﻣﺎ ﺭﻭ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻥ ﺑﻪ ﺣﯿﺎﻁ ﺍﺭﺩﻭﮔﺎﻩ، ﻭﺍﺭﺩ ﺣﯿﺎﻁ ﮐﻪ ﺷﺪﯾﻢ ﺍﻭﻥ ﺑﺴﯿﺠﯽ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﯾﻪ ﭼﺎﻟﻪ ﮐﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﮔﺮﺩﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑ


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ مردان خدا… تازیانه ی باران بی امان می ریخت روی سر و رویمان… لباس‌های خیس به تنمون سنگینی می‌کرد… ستون گردان پایین ارتفاع زیر پای عراقی ها بود. همهمه ی ها میان رعد و برق و شر شر باران گم شده بود… حالا گونی هایی رو که عراقی ها پله وار زیر کوه چیده بودند، از گل و لای لیز شده بود و اسباب دردسر… بچه ها از کت و کول هم بالا می رفتند که از شر باران خلاصی یابند و خودشان را به داخل غار بزرگ زیر قله برسانند. انگار یه گونی، جنسش با بقیه فرق داشت. ل


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ مردان خدا… تازیانه ی باران بی امان می ریخت روی سر و رویمان… لباس‌های خیس به تنمون سنگینی می‌کرد… ستون گردان پایین ارتفاع زیر پای عراقی ها بود. همهمه ی ها میان رعد و برق و شر شر باران گم شده بود… حالا گونی هایی رو که عراقی ها پله وار زیر کوه چیده بودند، از گل و لای لیز شده بود و اسباب دردسر… بچه ها از کت و کول هم بالا می رفتند که از شر باران خلاصی یابند و خودشان را به داخل غار بزرگ زیر قله برسانند. انگار یه گونی، جنسش با بقیه فرق داشت. ل


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... در یکی از محورها، یک سرباز ایرانی به اسارت ما در آمده بود. دیدم استواری از ... عراق، با پوتین به دهان اسیر می زند و خون از دهان او جاری شده و دندان هایش ش ... ته است. به طوری که «ماهر عبدالرشید»، فرمانده خبیث ... هفتم عراق، با همه قساوت، قلبش رقت آورد و با هم به سمت استوار و اسیر ایرانی رفتیم. سرباز ایرانی مرتبا با زبان فارسی می گفت «مرا بکش، اما نمی گویم.» nbsp ماهر از استوار پرسید «چرا او را می زنی ؟» استوار گفت « این سرباز ارمنی و غیر مسلما


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... در یکی از محورها، یک سرباز ایرانی به اسارت ما در آمده بود. دیدم استواری از ... عراق، با پوتین به دهان اسیر می زند و خون از دهان او جاری شده و دندان هایش ش ... ته است. به طوری که «ماهر عبدالرشید»، فرمانده خبیث ... هفتم عراق، با همه قساوت، قلبش رقت آورد و با هم به سمت استوار و اسیر ایرانی رفتیم. سرباز ایرانی مرتبا با زبان فارسی می گفت «مرا بکش، اما نمی گویم.» nbsp ماهر از استوار پرسید «چرا او را می زنی ؟» استوار گفت « این سرباز ارمنی و غیر مسلما


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... ﺟﻠﻮﯼ ﺍﯾﻮﺍﻥ ﺑﻨﺪ ﭘﻮﺗﯿﻦ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺴﺖ… ﻭ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﯿﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﮔﻔﺖ ﺣﻼﻟﻢ ﮐﻨﯿﺪ. ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ quot ﺑﻤﺎﻥ، ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﮕﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﭘﺪﺭ ﺷﻮﯼ quot حبیب الله ﮔﻔﺖ quot ﻭﺿﻊ ﮐﺮﺩﺳﺘﺎﻥ ﻧﺎﺟﻮﺭ ﺍﺳﺖ ﺻﺪﺍﻡ ﻭ ﮔﺮﻭﻫﮏﻫﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﻇﻠﻢ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﻭﻡ quot ﻭ ﺭﻓﺖ. ﻭﻗﺖ ﺭﻓﺘﻦ ﮔﻔﺖ quot ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﯾﻢ ﻣﺤﺪﺛﻪ quot ﺩﺭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺗﻤﺎﺱ ﺗﻠﻔﻨﯽﺍﺵ ﻫ


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... بی‌معرفت‌ها رفتند ظهر عملیات مطلع الفجر پائین مقر یک رودخانه کوچکی داشت. یوسف آمده بود و داشت دست و صورت خودش را آب می زد. رفتم کنارش و از احوالش جویا شدم. گفتم «یوسف چه خبر؟» جواب داد «بی‌معرفت‌ها رفتن» متعجب پرسیدم کیا رفتن؟ گفت «بی‌معرفت‌ها رفتن» سؤال ... «یوسف کی؟ چی داری می گی؟» گفت کاظم سرخ پر، محسن برادرش ، حسن عشقیان، اسماعیل یاسینی و چندین نفر دیگر را اسم برد. من فکر ... رفتن پشت خط. گفتم چرا رفتن؟ کجا رفتن؟ عملیات هنوز تمو


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... شهیدی که نشانی مزارش را برای مادرش نوشت آی اردشیر جان، مادر به فدایت. بیا زن ب ... ر، خندید و گفت آدرس می‌خوای مادر؟ گفتم بله که آدرس می‌خوام پسرگلم، یک برگه کاغذ گرفت، نوشت، گفتم بخوان. خواند «اول خیابان لاهیجان، گ ... ار ... ء قطعه ۲۵۵» روز آ ... ی که داشت می رفت، یک انگشتری توی دستش بود، از یک شهیدی اهل مازندران یادگاری گرفته بود. رفیق جان در جانی‌اش بود. انگشتر را داد به من، گفت جانم به قربانت مادر، این یادگار رفیق شهیدم است. پدرش نمی


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ ِ ایرانی می‌گوید بعد از جنگ سی و سه روزه شنیده بودم که ی از ایران برای مدیریت و در دست گرفتن کار بازسازی به لبنان آمده اما او را نمی‌شناختم. ت یب جنگ زیاد بود و نگرانی ما هم در آن شرایط بسیار. ‌ها باید زودتر آباد می‌شد و مردم باید زودتر سر و سامان می‌گرفتند. یک سال قبل از شهادت عماد بود، روزی نگرانیم را به او گفتم که در این شرایط ی که از ایران آمده چگونه می‌تواند این همه کار را انجام دهد؟ حاج عماد لبخندی زد و گفت «خی ون راحت باشه ی آمده


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ کی بر می گردی؟ دفعه آ که داشت می رفت جبهه ازش پرسیدم علیرضا جون کی بر می‌گردی مادر؟ صورت نازش را بلند کرد نگاهش با نگاهم جفت شد بعد سرش انداخت پایین و گفت هر وقت که راه کربلا باز شد شو دستش گرفت، تو انتهای کوچه دلواپسی های من ذره ذره محو شد عملیات والفجر یک بچم شده بود مسئول دسته دوم گروهان حضرت ابالفضل علیه السلام تو همون عملیات، عزیز دلم علیرضای رشیدم شهید شد. آخ مادر جون دلم هنوز می‌سوزه شانزده سالش تازه تموم شده بود شانزده سالم طو


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ جریمه شهید بزرگوار خصوصیات خاصی داشت. هنگامی که در “گیلان غرب” بودیم، ایشان فرمانده‌ی مستقیم ما بود. آن روزها چند اصطلاح از جمله اصطلاح nbsp “خالی بند” در میان بچه‌ها رواج پیدا کرده بود. شهید کلهر، از این اصطلاح و چیزهایی مانند آن خیلی بدش می‌آمد و می‌گفت ان مومن، نباید از این حرف‌ها به هم بزنند. هر که این طور اصطلاح‌ها به خصوص quot خالی بند quot nbsp را به کار می‌برد، تنبیه می‌شد. تنبیه او این بود که از بالای تپه‌ی محل استقرار در گیلا


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ ماه رمضان بود. جهاد نیمه شب تماس گرفت با من و گفت که آماده شوم و به چند نفر دیگر از دوستانمان که از افراد مورد اعتماد جهاد بودند بگویم حاضر شوند می‌خواهیم برویم جایی. ساعت نزدیک ۲ ۳۰، ۳ صبح بود. در محلی که قرار گذاشته بودیم همه جمع شدیم. همه نگاه ها به دهان جهاد بود تا باز شود بگوید که چرا ما را اینجا جمع کرده. جهاد بعد از چند دقیقه گفت بچه ها سوار شوید ما هم بدون اینکه چیزی بپرسیم سوار شدیم. در راه ی حرف نزد و چیزی از او نپرسید. دیدیم در خا


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ شهیدی که از خبر شهادتش شوکه شد شهید علی اکبر شیرودی عاشق انقلاب و ولایت بود و همواره سعی می‌کرد پیوند مستحکم بین و ت برقرار کند و در این راستا از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌کرد. شیرودی عاشق پرواز بود، او برای پیروزی و نبرد علیه دشمن، زمان را نمی‌شناخت و شبانه روز برای پیشبرد اه جنگی تلاش می‌کرد. سرتیپ طاعتی از همرزمان شهید شیرودی نقل می کند که شهادت شهید شیرودی یک روندی داشت و این روند از شهادت شهید کشوری شروع شد. وقتی که شهید کشوری پیکر


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ سه ساله ی حسین ع مداح شهید غلامعلی رجبی وقتی برای آ ین بار جبهه می رفت به همه ی خانواده قول شفاعت داد. کاملا می دانست که رفتنی شده گفت دیدار ما به قیامت در صف . دخترسه ساله اش راخیلی دوست داشت. او را روی زانو نشانده بود. گفتم تکلیف این بچه چه می شود؟ از جا بلند شد و گفت این فرزند که از سه ساله ی حسین ع عزیزتر که نیست. وقتی به جبهه رفت همه دوستان با اشاره به پایان جنگ می گفتند دیر آمدی کفگیر به ته دیگ رسیده او هم گفت اتفاقا ته دیگ خوشمزه تر اس


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ عراقی ها تصمیم گرفتند ما را به زیارت حرم حضرت علی و حسین ـ علیهم السلام ـ ببرند، اما وقتی نوبت به اردوگاه ما رسید ی حاضر نشد در زیر پرچم صدام به زیارت برود. ما می گفتیم اگر ما را به زیارت می برید، چرا در شب عاشورا، دو ماه پیش، با ما آن طور رفتار کردید؟ عراقی ها جواب می دادند که آن روز دستور داشتیم شما را بزنیم و امروز هم دستور رسیده که به هر طور ممکن شما را به زیارت ببریم، اما ی به حرف بعثی ها گوش نداد و همه متحد القول شدیم که زیر پرچم صدام


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... پدر بزرگ هایی که کوتاه نمی آیند یادداشت خواندنی احمد یوسف زاده نویسنده کتاب quot آن 23 نفر quot در رثای شهید همدانی وقتی سوت پایان جنگ زده شد نگذاشته بودند خط مرزی یک nbsp سانتی متر حتی از آنچه بود جلوتر آمده باشد. دشمن ها که یکی دو تا هم نبودند برگشتند به کشورهایشان دست خالی. فرماندهان 21 ساله تازه رسیده بودند به اوج قدرت و تجربه اما دیگر جن ... نبود، نوبت رسیده بود به سازند ... ویرانه های جنگ. 30 ساله های کارکشته مثل عقاب بال گشودند بر آسمان کش


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_  

یادی_از_ کاری که برای خداست گفتن ندارد رفته بودم دیدن دوستم در عملیات منطقه غرب، مجروح شده بود. پای او شدیدا آسیب دیده بود. به محض اینکه مرا دید خوشحال شد و خیلی از من تشکر کرد. دلیل تشکر او را نمی‌فهمیدم دوستم گفت سید جون خیلی زحمت کشیدی، اگر تو مرا عقب نمی‌آوردی حتما اسیر می‌شدم گفتم معلوم هست چی میگی؟ من زودتر از بقیه با خودرو مهمات عقب امدم و به مرخصی رفتم. دوستم با تعجب گفت نه بابا خودت بودی. کمکم کردی و زخم پای مرا هم بستی اما من هرچه می گ


یادی_از_
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... من و همسرم در سال۶۱ ازدواج کردیم و در سال 62 زمانی که ... ‌ها دوباره بازگشایی شد، شهید علیمحمدی که دانشجوی ... شیراز بود، برای ادامه تحصیل به شیراز رفت و پس از شش ماه دوری از هم وی توانست یک اتاق در جاده کمربندی شیراز برای زندگی دو نفره‌مان اجاره کند تا من نیز به شیراز بروم و سالهاست آرزو دارم که ای کاش بتوانم در همان اتاق کوچک بدون کولر و بخاری زندگی کنم و ای کاش جوانان ما نیز بتوانند قید و بندهای زندگی تجملی را از خود دور کرده و با عشق


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... شبی از ... تابستان 63، در پادگان شهید «بیگلو اهواز»، شب را میهمان گردان مالک اشتر و آقا مهدی بودم. تا پاسی از شب صحبت یاران سفر کرده بود و پرستوهای آستانه ای، خاطرات پرواز و با هم بودن ها که قند مکرر بود و استخوان لای زخم، از ماندن ما و رفتن آن ها ... در چادر آقا مهدی خو ... دم، هنوز ساعتی به فریضه صبح مانده بود که آقا مهدی طبق عادت از چادر خارج شد. می دانستم برای خواندن ... شب بپا خاسته است. اذان صبح را که شنیدیم، وضو گرفتیم و منتظر شدیم که ...


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... شهیدی که ... نمی خواند قسمت دوم هنگام غذا خوردن، از آشپزخانه غذایش را می‌گرفت و در گوشه‌ای از خاکریز، به تنهائی مشغول غذا خوردن می‌شد. به هیچ وجه با جمع، کاری نداشت. تنها برای رزم شب و صبحگاه، همراه با سایر رزمندگان دیده می‌شد. اغلب دژبانی را برمی‌گزید و به کمین‌ها نمی‌رفت. حاجی فرستاده بود دنبالم. رفتم سمت سنگر عملیات. پتو را که کنار زدم، دیدم کیارش هم توی سنگر نشسته. سلام ... و وارد شدم. حاجی طبق عادت همیش ... ‌اش که موقع ورود همه،


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب

یادی_از_ ...  

یادی_از_ ... شهیدی که ... نمی خواند قسمت آ ... زمان اعزام به کمین فرا رسید. با یکدیگر به سوی سنگر کمین رفتیم، بیست ‌و چهار ساعت مأمور شدیم؛ با چشم خودم دیدم که ... نمی‌خواند. توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سر حرف را باز کنم. هر چه تقلا ... تا بتوانم حرفم رو شروع کنم، نشد. هوا تاریک شده بود و تقریباً هجده ساعت بدون حرف خاصی با هم بودیم. کم‌کم داشتم ناامید می‌شدم که بالا ... ه دلم را به دریا زدم. و گفتم «تو که واسه خاطر خدا می‌جن ... ، حیف نیست ... نمی‌خونی؟ ا


یادی_از_ ...
منبع :
درخواست حذف این مطلب
    
All rights reserved. © weblogyar 2016 Run in 1.506 seconds
RSS